Saturday, March 28, 2009



نورای سه ساله یک کاری یاد گرفته. یادگرفته که زنان چطور با حرکت سر موها را از روی صورتشان پس می زنند.
حالا او هم این کار را انجام می دهد – همه ی عمر – و او هم یک زن شده.

پیتر بیکسل – از مجموعه داستان "آمریکا وجود ندارد"



زنی که پیشتر در آغوش داشتم، سعی می کند از روی جوی کنار خیابان بگذرد. تا کمر خم می شود توی جوی. احساس می کنی حالاست که بیفتد و با آب و موش و زباله زیر پلی کمی آن طرف تر، پاشنه اش گیر کند و موهایش دور میله های پل بیچید، همانوقتی که موشها شروع به خوردن اندامش می کنند، دستهایش را که چنگ می زند به بتن، به بطری های خالی و چشمهایش را که به پاهایت دوخته تا پیش بروی و بیرونش بکشی. دورخیز می کند تا بپرد. حواست نیست. سرت را برمی گردانی و گمش می کنی. روبرویت توی مغازه ای که لوازم شکار می فروشد، چشمت به دارت و سیبلی بزرگ می افتد. تو می روی. بوی چرم و نگاه چشم کله ی گوزنی دوخته به دیوار، منگت می کند. دخترک را می بینی که از مرد فروشنده می پرسد تفنگش را آورده است یا نه. کنجکاو می شوی و پیش می روی تا گوش دهی، همانطور که به خرت و پرتهایی نگاه می کنی که این گوشه و آن گوشه ی مغازه روی هم تلنبار شده اند، چوب ماهیگیری، لوازم سوارکاری، پوست خرگوش، شاخ کرگدن، غلاف اسلحه ی شکاری. مرد با مهربانی می گوید آورده ست. دخترک که به نظر هشت - ده ساله می رسد، می پرسد قیمتش چند است؟ مرد نگاهش می کند و می گوید همان که پیشتر گفتم، دویست هزار تا. دست بر سر گربه ای تاکسی درمی شده می کشی و نوازشش می کنی. از خودت می پرسی آنچه می شنوی معنی اش چیست. زیرچشمی دخترک را می پایی، از یکجایی ش که نمی فهمی، پول را بیرون می آورد و به مرد نشان می دهد. مرد هم هفت تیری کوچک را می گذارد روی میز. هفت تیری نقره ای ست که بر دسته اش پوسته ای قرمز چسبانده اند. فکر می کنی چقدر واقعی ست. می پرسد با فشنگها دیگر؟ مرد می گوید با یک خشاب پر. یکباره دخترک برمی گردد و توی چشمهایت خیره می شود. در اعماقت لرزشی فرایت می گیرد. نگاهت را می دزدی. اسلحه را برمی دارد و مسلحش می کند. صدای اش گوشت را پر می کند. دهانت را باز می کنی که بگویی آیا هفت تیری واقعی ست؟ می بینی دخترک دهانت را نشانه گرفته. مرد فروشنده می گوید نگران نباشید، خشاب ندارد. دخترک اما دستش را پایین نمی آورد، نشانه اش را تغییر نمی دهد. قطره ای عرق، از زیر بغلت لیز می خورد و روی پوستت پایین می رود. توی چشمهایت خیره می شود. چشمهایش آبی ست و هیچ حالتی ندارد. سرد است. پوستش سرد است. فکر می کنی لابد مرده. لباسهایش خیس و پاره ست. گونه اش پاره شده و خون صورتش را گرفته. فکر می کنی باید صورتش را به سینه ات بچسبانی. از اینکه پیراهنت خونی و چرک شود، حالت به هم می خورد. دستت را زیر گردنش دوانده ای و صورتش را بالا آورده ای و با خودت یکی به دو می کنی که در آغوشش بگیری. می گویی این همان صورت است و سعی می کنی آن را به خاطر آوری. به خودت که می آیی، خنده ای بی معنی روی لبهایت خشک شده. دور و برت را نگاه می کنی. سعی می کنی از روی جوی آب بپری. سرش را رها کرده ای کف زمین. لبهایش تکان می خورند. توی ویترین مغازه ی روبرو، تفنگی دولول آویزان است، کنارش چوب ماهیگیری ست، کنارش جلیقه ای چرمی، انواع کلاه های چرمی... می روی تو، چشمت به دخترکی می افتد، آنجا کنار پیشخوان، لباس قرمز پوشیده، دامن قرمز، کلاه قرمز، پیراهن سفید، جوراب شلواری ی سفید. فروشنده را می بینی که با هفت تیری کوچک ور می رود. می گویی می شود چوب ماهیگیری تان را برای چند لحظه غرض بگیرم، آخر کسی توی جوی آب کنار پیاده رو افتاده. مرد سرش را بالا می آورد. اسلحه را روی میز می گذارد. می رود در پستو گم می شود. منتظر می مانی، بی آنکه بدانی مرد اصلن حرفت را شنیده یا نه. فکر می کنی رفته ست چوب ماهیگیری ای را بیاورد که مخصوص همین کار است. در لحظه همه چیز برایت روشن می شود، اینها یک چوب ماهیگیری دارند برای این کار، نه، این اولین بار نیست که کسی افتاده آن تو. یکباره می فهمی که دخترک هفت تیر را برداشته به سمتت نشانه رفته. در لحظه ای کشدار خشک می شوی. نگاه همه ی سرهایی که به دیوار چسبانده اند، روی شقیقه ات سنگین می شود. عرق از روی گردنت لیز می خورد. فکر می کنی چشمهایش هم به رنگ سارافون تنش سرخ اند. زانوهایت می لرزند. مرد با دیلمی می آید. می گوید هر روز یکی این تو می افتد، و زیر پل گیر می کند، آنوقت آب پیاده رو و خیابان را می گیرد و عبور و مرور سخت می شود. اگر زحمتی نیست با این میله، زیر پل را... نترسید، فشنگ ندارد. ببینید، خشابش اینجاست. رو می کند به دخترک می گوید می روم کمک این آقا، زود می آیم. دخترک تکان نمی خورد. نشانه اش را تغییر نمی دهد. جرات نمی کنی از جایت جنب بخوری. فکر می کنی هرچقدر دنبالش بدوی، هرگز نخواهی رسید. جریان آب زودتر می بردش، و خودت را می بینی که در امتداد جوی، می دوی و می دوی... از این خیابان به خیابان بعدی، و از آنجایی که جوی به فاضلاب می ریزد زیر زمین، دیگر هرگز پیدایش نمی کنی. برای همین حرکت نمی کنی. روی جوی آب تا کمر خم می شوی تا سایه اش را در آب تعقیب کنی، با نگاهت. فکر می کنی باید خونسردی ات را بازیابی. دست توی جیبت می کنی و سیگاری در می آوری. سرت را بالا می آوری تا روشنش کنی، چشمت به ویترین مغازه ی روبرو می افتد. چشمهایت در نگاه آهویی تاکسیدرمی شده، قفل می شود. آن طرف تر، عقابی خشک شده با بالهای گشوده، تفنگی شکاری، فانوسقه و قمقمه ی شکار. سیگارت را روشن می کنی و بی خیال می روی تو. دخترکی هشت – نه ساله کنار دخل ایستاده و قیمت چیزی می پرسد. هفت تیر کوچکی توی دستهای مرد فروشنده ست، خشابش روی پیشخوان. همینطور که با اسلحه ور می رود، می گوید دویست هزارتا. دخترک پول را به مرد می دهد. هفت تیر را می گیرد و به سمتت نشانه می رود. پیش می روی. توی چشمهایش زل می زنی. دخترک بر می گردد، اسلحه را به مرد می دهد. مرد جعبه ای در می آورد، خشاب و هفت تیر را تویش می گذارد. دخترک بیرون می رود. وقتی از کنارم رد می شود، شانه هایش را نگاه می کنم و ماهیچه های ساقش را از زیر جوراب. به فروشنده می گویم من هم از همان می خواهم. می گوید باید چند روز دیگر بیایم. - بیعانه بگذارم؟ - فرقی نمی کند. مبلغی پیش اش می گذارم و بیرون می آیم.


از بخش سایه ها
مجموعه ی موقوفات درخت
مارس 2009



....................................................................................................

                                  Thursday, February 26, 2009



زیر کله ی سرد شب در راه
لکه ی خونی به کس دادم نشانی؟
سخت می ترسم که این خاموش فرتوت
سقف بشکافد
بر سر من !

از شعر "بازگرداندن تن سرگشته" – نیما



یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه


باز هم گفتم، چشمهایم را باز می کنم، نوری می زند، می دوزم به سقف، می خواهم وقتی، برنمی خیزم.
تو بازگشته ای و بوی قهوه و بوی شیر بز می دهی، از صدایت می فهمم که با خواب من برخاسته ای. می خندم. خمیازه می کشم. تعریف نمی کنی که روبرویت بنشینم، روبروبت که می نشینم نشانم نمی دهی تا دهان باز کنم، دهان که باز می کنم، سیگاری روشن می کنی و از گرمایی حرف می زنی که صورتت را وجب به وجب تکانده و می گویم چقدر پیر شدی و گریه می کنی. که وقتی نیستی کسی حرفهای مرا نمی فهمد که به زن می گویم روبرویم بایستد و لباسهایش را خاموش کند و زیرش که روشن می شود، چشمهایم را که می بندم، یعنی چه. چشمهایم را می بندم و فکر می کنم به تمام روشنی ای که در آن آبی بود که هر روز از رویش می گذشتی و تشنه می ماندی. تا دوباره روبرویم بنشینی و گارد بگیری و نگذاری دستم را به موهای زخمتت برسانم، نه که روبرویم نور در تاریکی ی صورتت گم می شود. همه اش فکر کردم مرده ای و دلم نیامد برای مردنت بنویسم، وقتی خاک آنجا گرسنه و وحشی ست و سیر نمی شود با پوست آدم، وقتی شعله ی هر شب روی سرت فوران می کند و گر می گرفتی و به خطوطی دلت مشغول می شد تا زبانه ای را خاموش کند که در مغزت می گرفت. دلم نیامد. عهد سکوت بستم که بیایی. باور کن. به هیچکس چیزی نمی گویم. تو هم نگو.
دراز می کشم، توی تاریکی به صورت کره ای سفید زل می زنم، صورتی که لبهایش را به لبهایم می چسباند و رعشه ی سرمایی تا استخوان هام فرو می رود، و یک لحظه ی آبی توی چشمهام، نمی توانم از یادش ببرم، وقتی آن سفیدی توی چشمهایم آبی می شود، و از هوش می روم تا دوباره باز می گردم، لحظه ای و اندکی و صدایی که لحظه را چند برابر می کشد، بازویم را به دور کره ای سفید که صورت ندارد حلقه می کنم، چطور می توانم روبرویی دراز بیافتم و بازو در بازویی بیاندازم که رحم ندارد و رگهایم را در برهنگی م مچاله می کند، زانوهام از طاقت می روند، صدای شکستن استخوان می شوند، و چشمان سبز و سرخ صورتی سفید که دهانش را از پوستم می رهاند، تکرار نور آبی را در جمجمه ام تبدیل به هراسی می کند از لحظه ی سردی که این صورت، صورت من بود. در بی حالتی ام می افتم و غرق می شوم، انگار افتادنی از پنجره ای آنجا در میان هیاهوی خیابان و رد شدن صورتکهای کره ای ی سفید، که جمجمه ات را گوشه ی دهان می اندازند و چون سقز می جوند و گوشتت را به لگد تعارف می کنند. اگر به این چیزها فکر کنی، سرت را روی پارچه ی سیاه می گذاری و در خواب می روی، و همه چیز شکل همان سیاهی می شود و با خودت تن می شوی، با خودت فاصله ای از تن می شوی که دیگر برایت مفهوم نیست و تعلق ندارد و اندازه ندارد و شاید توی قاب، در پوستین کره ای افتاده باشی که از لبانت بالا می رود و در حنجره ات لانه می کند، راه نفس بسته ست و رویا دمی نمی پاید. باید برخیزی و به دستی تکیه دهی.
کسی که اینها را به هم بچسباند. به پرده ی چرک اتاقت خیره می شوی. تویی. دستت را توی سرت فرو می کنی که اینجا چه کردی. زن را و حوله را به خاطر می آوری. زن که سیاه بود. حوله که سیاه بود. افتادی و بیدار شدی و وقت بیداری بوی چربی ی تنش که از سینه ات بالا می زند. و وقت خواب که بو و تنش را برمی دارد و می رود. توی حمام، آب زرد روی سرامیک گند گرفته می پاشد، روی تن گند گرفته، مدام کف می زنی و پا روی پا می کشی و کیسه به پوست تا با اولین فرصت دستت را به کاغذ آلوده کنی. تا با اولین کلمه توی رفتن باشی و تا به رفتن فکر می کنی می شود بازگشت و تا به بازگشت فکر کردی، رفتن بود و هرگز اینکه جایی نبوده، جز توی کانکس، آن اتاقک دود گرفته ی داغ که حالت را از چای و سیگار به هم می زد، از شمس و از قرآن. کسی در می زند و صدایت می کند. فکر می کنی چه کسی تماشایت می کرد که معذب می شدی؟ باید بروی و نقشه را دوباره نگاه کنی و جاهایی را دوباره خط بکشی و دنبال آن اتاقک توی آن خطوط بگردی تا ببینی چه کسی دارد از کجا تماشایت می کند، که اینطور عذابت می شود و خورشید که از پنجره ات پایین می رود، سوار شوی و برگردی به آن اتاق با پرده های چرک و چروک. در میان راه با پیرمرد گپ می زنی. آیه ای، کلمه ای، نگاهی بلای جانت شده، که نمی شنوی و صدایش از توی لوله می آید. از او که دندان ندارد و از او که ریشهای گری دارد و از او که صورت کجی دارد. وانمود می کنی توی کیفت دنبال چیزی می گردی، پیدایش نمی کنی، پنجره را پایین می کشی تا دود سیگارت را نفرین آن زمین کنی، باد گند توی صورتت می زند. چطور از آن همه زمین بیزاری. از آن همه مردم. سرت را تکان می دهی و زیر لب می گویی. به اینکه تمام می شود فکر می کنی و صورتت را در هم می کشی و به زن که همان ساعت دارد همان کار را با حوله ی سیاه دیگری و بوی چربش از سینه ات بالا می زند. حالت مدام به هم می خورد و عق می زنی. روی کف سرامیک گند گرفته ی حمام بالا می آوری تا از تنت برود بیرون، اگر برود. بر می گردی و تکه های لباست را جمع می کنی و از پنجره پرت می کنی بیرون. کسی چه می داند، شاید این بو زایل شود. پول می دهی و فکر فرار می کنی. و فکر پناه می کنی و پنهان می شوی.
تا صورت ماه در آغوشم آرام می شود، و رنگ سیاه چشمانم را به آبی می کشاند... به هرطرف نگاه می کنم و آینه برم نمی گرداند. بترسم که در صورتم کره ای سفید لانه کرده باشد که با نوری آبی از دهان و دندانم فرو رفت. بترسم که تویش هوا نباشد و زنده بمانم. بترسم که آن زنده ماندن شبیه همین زنده ماندن باشد. بترسم که صداهایی آنجاست که همین جا هست. بترسم که چشمی به چشم دوخته شود و آن چشمی باشد که در آن صورت ندیدم، آن صورت سفید آسمانی ی ماه که نفرینش می کنم. بترسم که توی آن صورت پنهان شده باشم. بترسم که می دانم که لحظه ای ست که آن صورتک می ترکد و تکه های آبی ش در پوستم تهنشین می شود. قرار نبود که خودت را از من و دستهایت را. بترسم که زیر تنم موهای مرده ای به هم گره خورده اند که از هزار پیکر بریده اند. از هزار سر بریده تا در آن سیاه به هم رسیده باشند و رگهای تازه ی پوستم را بشکافند و در گوشتی دوباره هلهله کنند.
و آنجا همه چیز در گذشته بود، بی خیمه ای از چادر و چرک و چروکی بر پرده. از آغاز نبود. آینه همان بود که زنگار نداشت و وسوسه ات نمی کرد. او در قاب ایستاده بود و منتظر بود تا التهابت را زیر داغی ی آتشی ببیند که در سرت می افتاد و در این انتظار بسوزد. صدایش را نشناختی. به خودت آمدی. دوباره لکه ای که توی سقف بود، توی پوست سینه ات رنگین شد.
سلام
و خنده های همیشه.



به صالح / پیرمرد و دریا / مارسل دوشان
زنی سیاه – الجزیره – 1948
از مجلد اعترافات
فوریه 2009




....................................................................................................

                                  Wednesday, January 21, 2009



من به زیر این درخت خشک انجیر
که به شاخی عنکبوت منزوی را تار بسته
می نشینم آنقدر روزان شکسته
تا بخشکد بر تن من پوست

نیما – از شعر "تابناک من"



هوا از سینه ات بالا می آید، می خورد توی صورتم، همانطور بمانی، پشتت، پوستت، فکر می کنم، می افتی، توی آن همه خاکستری ی دور، از دست می روی و یکباره خلاص می شوی، که وقتش گذشته. می ترسم، به او فکر می کنم، برگردم، صورتم را برگردانم، می رود توی سیاه ابریشم موهایت که توی صورتم می پاشد، اگر برگردم، آرواره ات را، و گردنت را، که وقتی دست دراز می کنم، محو می شود، از پوستت می گذرد، گفتم دوباره نمی شود و همه چیز سوخته و آب سوخته روبرویت و سفیدی ای سوخته روبرویم. روی چارچوبی که نشسته ای، نشسته ام و زیر پایمان، تا هست، خاکستری ست. از مغزم بالا می رود، فقط که بلرزم، بروم توی خاکستری. پاهایم را تکان می دهم، که همیشه تکان می دهم، که دستهایت را نمی توانی برگردی بگذاری روی زانویی که نگهش داری که اعماقت را به هم نریزد. دستم را به لبه ها می گیرم که خم شوم تا تو. که صورتت را ببینم که نداری و استخوانهایت را و چشمهایت را و آن همه سینه ات. جیغ می کشی که تکان نخوری. تعادل از دست می رود که بیافتی. دوباره که میافتی روی لبه ای دوباره، روبروت چه می شود، من روبرویم خودم را که پشت توست، تو چه داری. می خواهم بدانم به چه نگاه می کردی. نمی دانی. به من فکر کردی. انگار بالا افتاده باشیم. آنجا که بود دورتر شد. من این را می بینم. تو نمی بینی. تازه می فهمم. ندیده بودی. آنوقت هم. چشم داشتی؟ گردنت را بو می کشم. بویت می شکند. در من گذشته می شود. بوی گذشته ی گردن، لبهایم را می جنباند، خیسم می کند که لبهایت برگردند و اظهارم کنند. روی پوستت جایی ست. از روی شانه ات که نگاه کنم، موجی سیاه که می رود پایین. می رود پایین. توی خاکستری. پایین تر گردنم. پایین تر دهانم. استخوان فکت زیر دندنهام جان می گیرند. گوش هم. و انحناها. ته اش ضخامت گیلاسی ست که نه می شکند نه آدم. آب نبود اگر بود که دیده باشی مگر که تا ته اش که می رود، از لای دندانهایم بکشم بیرون. دستانم را تا مچ فرو که برده ام ، از مو فقط که همه اش لای زخم دهانم پر شده، عق می زنم و یا صدایم را و یا زبانم و یا هرچه توی دستم نفرت موست از میان لثه ام. و عبث. نه. چون هرگز نمی شناسی ام و هرگز ندیده ای ام و چون اینبار نمی گذارم لیز بخوری و یکباره برکه، رهایت می کنم که هربار نیست. *


* از بخش گشایش



از سفر آمده ام. نه بچه نمی خواهم. که رویم راه می روم. تو منتظر می مانی تا دوباره پریود شوی. من منتظر می مانم. بی آنکه بدانم کجایی/ بی آنکه ببینم ات. سه ماه می گذرد. اگر بروم بیرون. با آنها روبرو می شوم. چیزهای مشوشی دارم. مال غذاست. همه چیز به غذایی ربط دارد که خورده ای. تقصیر من نیست. نمی شناسی ام. با آنچه هستم روبرویم می کنی، نمی شناسم ات. انگار از سفر آمده ام. می بری ام توی اتاق. چمدانم را باز می کنی. از تویش بچه ای بیرون می آوری. برایت آوردم. می خندی. وقتی کتاب می خوانم گوش نمی کند. دلم نمی خواهد اینطور باشد. اسمش را تو بگذار. این را می شناسی؟ مال توست. نشانم می دهی. شیشه ای آنجاست. یکی از توی اش می خندد. ادایم را در می آورد. می خواهد صدایم مال او باشد. می شود. باید صبر کنی. سرفه می کند. آب دهانش را فرو می دهد. سه ماه می گذرد و تو می ترسی به سراغ من نمی آیی. دکتر می گوید علایمش نیست. من هم چمدانم را باز می کنم. پارچه ی سفید را تویش پیدا می کنم. می گذارم اش روی رختخواب، جای تو، آنجا که می خوابی، پارچه ی سفید که خون را نشانت می دهد، صبح می خندی. خوشحالی؟ نمی فهمد. صدایم را گوش می دهد و به جایی نگاه می کند و آنچه خوانده ام را نمی شنود و از آنچه شنیده چیزی نمی فهمد. شروع می کند به خواندن، آنچه می خواند را نمی فهمد، می خواهد همانطور بخواند، اسمها را نمی خواند، غلط می خواند، می پرسد، نگاهش می کنم. شبیه من که نیست. مو ندارد. می خندی. شیشه توی دستم یا خورد می شود، یا می شکند، یا بلند می شود می آید بیرون که گلویم را بفشارد. فکر می کنم از دماغم خون می آید، می روم توی آینه، دست می کشم، دستمال را برمی دارم، خون را نمی بینم، پاک می کنم، دستمال سرخ می شود. گاهی توی خیابان دیده ام که راه می روی و با خودت حرف می زنی و صدایت در نمی آید و فریاد می زنی و آنجا نیستم. از من می ترسی؟ از اتاق بیرون می آیم. دستانم را با پارچه ای پاک می کنم که بوی الکل می دهد، بعدن بوی الکل می دهد، دستم بوی الکل می دهد، می دانم. تو از من می ترسی. و مشت می زند توی صورتم و توی سینه ام و توی شکمم. بعد بالا می آورم. حالم بد شده. به خاطر غذایی که خورده ام و می روم توی توالت و عق می زنم. تو هم عق می زنی. یا ادای عق زدن در می آوری. سه ماه شده. گاهی اینطور می شود. چون با خودت حرف می زنی. و از خودت می ترسی و توی خیابان راه می روی. من هم نگاهش می کنم. او هم نگاهم می کند. صورتش را می بوسم. از سفر آمده ام. می روم توی اتاق. کلید را پیدا نمی کنم. پشت در می مانم. در را قفل کرده ام. فکر می کنم آن کلید دیگر را کجا گذاشته ام. همه جا را می گردم. پیدایش نمی کنم. فحش می دهم. اینبار توی سینک آشپزخانه عق می زنم و کف بالا می آورم. احساس سوزشی از خردل توی حلقومم می پیچد، خفه ام می کند. تو بیشتر نباخته ای. باید حالی ات شود. اگر این ترس بگذارد، می روم بیرون و هرچه روبرویم باشد، آنها باشند، هستند. برمی گردم و توی چشمهایت نگاه می کنم، بچه نمی خواهم. در را به هم می زنم. وقتی برمی گردم کلید را پیدا نمی کنم و به دنبال کلید در گوشه ای تکه های شیشه را پیدا می کنم، که بوی الکل می دهد، بعدن بوی الکل می دهد، و دستم را پاک می کنم، با پارچه ای که کناری افتاده. صدای زنگ در که می آید، بلند می شود، می دود، می گوید باید برود، و کتاب را پرت می کند آنجا. کتاب را برمی دارم و دوباره می خوانم، صدایم را بلند می کنم که توی خیابان بشنود، می شنوم که می خندد و دلم برایش تنگ می شود و دلم می خواهد برگردد، کنارم بنشیند و صدایم را از بر کند و هربار که می خندد، دندانهایش. خشم توی انگشتهایم می دود، توی دستم، توی ساعدم، توی مچم، توی آرنجم و جمع کردن این دست کار سختی ست و مشت کردنش و قایم کردنش و از خیر صورت گذشتن، از خیر سیلی، از خیر چیزهای بعدش. معلوم است که نمی توانم توی خودم را ببینم. تو هم نمی توانی. تکه ای را برداری و جایش چیز دیگری بگذاری. انگار که نمی بینی ام از کنارم می گذری و انگار لخت باشی و انگار پوستت لخت باشد، نه اینکه تنت معلوم باشد، نه اینکه به تنی فکر کرده باشم، بی آنکه نگاهم کنی و یا دیده باشی ام و خیلی های دیگر. سفر درازی ست. فکر نمی کنم تمام شود. منتظر می مانم که تمام شود. نگاه می کنم که تمام شود. می خواهم که تمام شود. می توانم تمام اش کنم. همانطور هم تمام می شود. خاموش می شود. موسیقی می شود. گذشته می شود. برای همین کلید را پیدا نمی کنم. نمی خواهم پیدا کنم. دوباره بر گردم. وقتی پیدا کنم مجبور نیستم. به هرجایی سرک می کشم و هرجایی عق می زنم و هرجایی سوزش خردل می شود و هرجایی درد می گیرد و هرجایی بو می پیچد، پشت کمد، پشت صندلی، پشت میز، پشت دیوار الکی ی اتاق، روی گاز و توی یخچال و زیر فرش و هرجای دیگری. بعد می روم سراغ ظرفها، می اندازم شان روی زمین، خورد که می شوند، صدای قشنگشان را می شنوم، یکباره همه را بیرون می ریزم، می ریزند روی زمین، تکه تکه می شوند، تک تک صدای خورد شدن می شوند، لابد دلت می خواهد بیایی ببینی، نمی توانی. می خندم. پاهایش را می گیرم و برعکس بلندش می کنم. بالا می آورد. یا ادای بالا آوردن در می آورد. *


* از بخش سایه ها



مجموعه ی موقوفات درخت
ژانویه 2009





....................................................................................................

                                  Wednesday, January 14, 2009



می مکد بوجهل من خون از تن هر جانور در هر گذرگاه
نیست از کار من آگاه
می پرد تا یابدم یک بار دیگر
من ولیکن می گریزم زو
تا مرا گم کرده بنشیند
بر سر دیوار دیگر

"بوجهل من"، از"شعر من" – نیما یوشیج



از اسم گریزانم. همین که دوستی گم شده دارم. همه چیز خاموش است. نورافکن ها، ماشین ها، خیابان. اینکه کسی شمع دست بگیرد و از این سوی خیابان به آن سو، حالم را به هم می زند. می گویم. شاید همانی ست که قوطی ی خالی ی کنسروی را شوت می کند. پسر از خیابان خالی. خیابان بزرگ از خالی. راهرویی از درخت. و خاموش می شود.
می خندی. می بوسمت. و دوباره می خندی.
نگاهش را روی زمین سیاه و آسمان خاکستری می بندد. گریه ات می گیرد و شب خواب می بینی که با صورتی خونی، پذیرای تو با کودکت خواهم بود. توی گورستان. توی آوار. کودک را می گیرم. نمی دهی. آرامش می کنم. با زخمهای صورتم بازی می کند. می خندد. خون زیر ناخنهای کوچکش جمع می شود. انگشتش را به دهان می گیرم. نگاه می کنی. برف می آید. شاید زیر برف پنهانش کنم. فکر می کنی. دیگر خواب ندیده ام که برایت بگویم. ماه توی برف می افتد. توی سنگ گور. انعکاسش صورت کودکی ست. بلند می شود و توی خیابان می دود همچنان که پاهایش به بازی ست. صورت زیر پایش قل می خورد. از سمتی به سمت دیگر خیابان می رود. از سمتی به سمت دیگر خیابان به دنبالش. روی پل می ایستد و صورت را توی آب قل می دهد. عینک از صورتش رها می شود و توی آب گم می شود. صورت روی آب غوطه می خورد. تکیده. سیاه. از موهای فر- اش تشخیص می دهم. دستم را دراز می کنم که از آب برش دارم. نگاهم می کند. پسرک می دود. صدای قل خوردن زیر پایش قطع نمی شود. تمام خیابان که تمام نمی شود. پیرمردی می گذرد که صورت دوست گم شده ام را توی کیسه اش گذاشته. کیسه را روی زمین می اندازد و با عصایش قل می دهد. دنبال پسرک می روم. شمع را میان راه خاموش می کند. راه را گم می کنم. کوچه ای. تاریک. پنجره ای. سایه. زنی. در باز می شود. می رود تو. به دنبالش. آنجایی. می پرسی بچه را آوردی. نگاهت می کنم. سفیدی ی پوستت برف می شود. نه. یاد پیرمرد می افتم. زودتر آمد. ندیدی اش؟ از قبرستان. توی آب افتادم. لباسهایم را در می آوری. روی پایم می نشینی. خیس می شوی. پاهایم. سرم را توی دستت می گیری/ به سینه ات می چسبانی. نمی بینم. دارم خفه می شوم. بیرون برف می آید. می دانی. می خندی. می بوسمت. دوباره می خندی.
عایشه. اسمش را می پرسم. و باز چشمهایم را می بندم. پوست لیز می خورد. هنگفت می شود. پیرمرد از آن طرف، آن طرف پنجره، آن طرف خیابان. عصا را می شنوم. کیسه ای که روی زمین می رود میان لرزش تنش. عایشه. میان لرزش صدایش. عایشه. میان لرزش درونش. دنبالش می روم. شمع خاموش می شود. گوشم را به زمین می چسبانم. برمی گردم جایی که میان برف رهایش کرده ام. توی نور سنگها و برف، نیست. یا مدفون شده. یا رفته. صدای به هم خوردن سنگ و صورت و پایی ست. چهاردست و پا روی زمین می خزم. گوشم را از کف بر نمی دارم. دنبالش می کنم. می دود و دور می شود. دردی توی صورتم فرو می رود. انگشتش روی صورتم لیز می خورد و لای زخم می رود و می خندد. یکجایی همین جاها. با دست برف را کنار می زنم. پوست دست ترک می خورد. جایی که فرو نمی رود. دستم را بیرون می کشم. استخوان را تشخیص می دهم. صدایش توی گوشم چنگ می زند. موهای سینه ام را می لیسد. چشمهایش خیره به جای دیگری ست. به آینه ای. پنجره ای. دری. دنبالش می روم. می خواهم صدایش کنم. نمی فهمد چه می گویم. اسمت را می پرسم. او را به دستم می دهی. می روی. ساکت می مانی. می روی. پیشانی اش را دوست دارم. یکباره گم می شوی. روی برف رهایش می کنم. دنبالت می دوم. توی آب می افتی. صدای آب را می شنوم. تا صورتت را از آب بگیرم. کمی برگ و شاخه، دامنت را بالا می زنم، توی دهانم می پیچد. سرم را بالا می آورم. نور را پیدا می کنم. می دوم.


اشاره
ملال، در حضور چیزهاست و در حضور اسم هاست، حذف که می شوند؛ رویاست.
کسی را می شناختم که هر صبح نامه ای در صندوق نامه اش می انداخت و هر عصر نامه را از صندوق در می آورد و می خواند و فردایش همان نامه را در پاکتی دیگر می گذاشت و عصرش دوباره همان کار را می کرد و من که چند روزی با او زندگی کردم، شاید یک ماه، به خاطر ندارم، تنها وقت خداحافظی، سحر بود و باید به قطار می رسیدم، پرسیدم که جریان نامه چیست و او بی آنکه چیزی بگوید، رفت و پاکت را آورد و به دستم داد. منظورش را نفهمیدم. گفت بازش کن و بخوان. بازش می کنم. کاغذ را بیرون می کشم. تایش را باز می کنم. به یاد نمی آورم که چه نوشته بود و فکر هم نمی کنم اهمیتی داشته باشد. کاغذ را تا کردم و توی پاکت گذاشتم و وقت بیرون رفتن، انداختم اش توی صندوق نامه. نمی دانم چرا از سالها پیش این در خاطرم مانده و نمی دانم برای چه دیگر نتوانستم او را ببینم. حالا توی خانه می نشینم و تا وقتی که اسمها و چیزها را سرجایشان نگذاشته ام از خانه بیرون نمی روم. این کار تمام وقتم را می گیرد. برای همین می خوابم.
این زنجیره ای ست که آغازش از یک چیز یا یک کس بوده. بیشتر فکر می کنم کسی بوده و تکرار شده. نمی دانم از کی. یادم می آید روی تخته سنگی نشسته بودم و از کنارم آب می گذشت. یادم می آید با صدای بلند چیزی می خواندم. آنجا، در صدایم آن کس یا آن چیز، قاطی شد. یا آن کس با آن چیز قاطی شد، یا با صدایم قاطی شد، یا قاطی شدند. این زنجیره تنها، به تعویقش می اندازد. آزارش می دهد و آرامش می کند. برای ادامه اش، هرکس چیزی می گوید و من به چیزی گوش نمی دهم. خودش ادامه اش را در دیگری می اندازد. آنها برایم می آورند و من بازسازی اش می کنم. برای همین تکه تکه ست، هرکس تکه ای ش را می آورد. روزی کامل می شود و او به آب، باز می گردد. امیدوارم.




مجموعه ی موقوفات درخت
بخش طلسمبندان
ژانویه 2009





....................................................................................................

                                  Tuesday, December 23, 2008



Whom god wishes to destroy, he first makes mad

Euripides , 425 B.C



یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه
ادامه



کنار سنگ می نشینی. صدایش می کنی. صورتش را توی دست، چشمهایش را، پوستش. بوی شمع که خاموش می کنی، روی تنت می ماند. خندیدی. کنار درخت جایی پیدا کنی. قطره های درشت باران توی صورتت می خورد. فرقی نمی کند. فرقش را نمی فهمی. صورتت را به استخوان می چسبانی. آرامش می کنی.
صبر کردم. پشت چپ سرم درد می کند. پوستش ور می آید. دست که می برم، تکه ای از موهایم، با پوست با کمی رگ، می آید توی مشتم. نگاهش می کنم. انگشتم را توی سوراخ پشت سرم فرو می کنم. به استخوان سخت می خورد. کمی خونی.
می گویی هرگز دیگر، جایی بروی، نمی توانی. می خندی. خنده ات می خورد به نرده ها، بر می گردد.
می ترسم. صدا می کنم. نمی شنوم. دستم را به گوشم می چسبانم، با دست دیگرم سوراخ پس سرم را پر می کنم. صدا می کنم. آرام دستم را از گوشم بر می دارم. انگشتم را توی سوراخ فرو می کنم. یکی. دوتا. می چرخانم اش آن تو. احساس خوبی توی چشمهایم می دود. می خندم. چشمم را می بندم. لمس می شوم. فشار می دهم. چیزی به خاطرم می آید. صدایم را نمی شنوم.
روی تخت دراز کشیده. خواب و بیدار. یکی از پاهایش از زیر لحاف بیرون افتاده. نفست بند می آید. نزدیک می شوی. فراموش می کنی. می شناسی اش. می دانی نباید دستت را به جاییش برسانی. می خواهی خلاص شوی. داری صدای قلبت را می شنوی. صدای نفسهایت. بیدار نمی شود. فرار می کنی. کجا بروی ؟ پیدایت می کند. گریه می کنی. دستهایت یخ زده. به دستهایت فشار می آوری. می ترسی. تکان می خورد. از پهلویی به پهلوی دیگر. شاید صورتش می درخشد. خودت را تماشا می کنی با دستهای گشوده، که ایستاده ای و به چیزی خیره شده ای. هر چه فکر می کنی نمی دانی به چه. فکر می کنی او آنجاست، دراز کشیده ای، تماشایت می کند، می فهمی، بیداری، شاید، به روی خودت نمی آوری، می گذاری سیر نگاهت کند، جراتش بیشتر شود، پیش بیاید، نمی آید. فرار می کنی.
استخوان را فشار می دهم، اینطور به خاطر می آورم. بیشتر.
حاضر نبودی جایت را به او بدهی. فکر می کنی اگر می توانستی، خیلی پیشتر، آنجا می نشستی. دست به سنگ می کشیدی و برایش می خواندی. باد می آید. فکر می کنی می روی بیرون. از کنار نرده ها و از لای بوی خاک آب خورده. دستانت را به هم می فشری، نفس می کشی. برای هروقت که بخواهی برگردی، و او آنجاست. بی آنکه او تو باشی، بی آنکه وقتی برگردد، همیشه بوده باشی و به آواز دستهایش معتاد. اینها را می خوانی. این خواندن که با شنیدن فرق دارد. آرزویی. گاهی که کاش حیاط خانه ات بود. گاهی که کاش اتاق پشتی بود. گاهی که کاش توی دیوار بود. دیگر فرقی نمی کند. همینکه جایی باشد. لبهایت، همان حالت تلخی ی همیشه را دیگر، مزه ی دهانت همان حالت تلخی ی همیشه را دیگر، خطوط چهره ات همان حالت تلخی ی همیشه را دیگر. از پوست آزاد شده باشی. – ندارد. کفهای دستت را به دنبال خطوط تازه، ورق می زنی. به اینکه بفهمی چه روزی ست، چه سالی ست، و اینکه چقدر گذشته. به اینکه چقدر مانده. به اینکه او کجاست.
دلت می خواهد پلکهای بسته اش را ببوسی. و همینطور پیشانی اش را. و همینطور گونه هایش را. و همینطور لبهایش را. و همینطور گردنش را. صورتت را نزدیک صورتش می رسانی، به آرامی، بی آنکه بیدار شود، می ترسی که بیدار شود، که بترسد، که تا به خودش بیاید، کجا رفته ای؟ ها می کنی توی صورتش، هایت را نگه می داری که توی صورتش پخش نکنی، از بوی دهانت بدت می آید. پلکهای بسته اش را، ابروهایش را، شقیقه اش را، گونه هایش را، لبهایش را، از همان فاصله. اگر بیفتی، خم می شوی و می افتی و بیدار می شود و فرار نمی توانی بکنی. همانجا می مانی. توی همان خیرگی. تاریکی. ایستاده خوابت می برد. تا به خودت بیایی، برگشته ای.
فکر می کنم، تمام پوستم ورم کرده. دست که می کشم، همه اش توی دستم می آید. بلند می شوم که توی آینه تماشایش کنم. نمی توانم. آینه ی دیگر می آورم تا ببینم اش. موهایم را کنار می زنم. زخم کوچکی ست که زود خوب می شود. ترس ندارد. به خودم می گویم. یکهو شروع می کند به بزرگ شدن و توی آینه. همه ی آینه می شود. دستم را تویش فرو می کنم. تمام دستم را. احساسی دوباره توی چشمهایم. نفس نفس می زنم. جشمم را باز می کنم. دوباره فقط مو. همه اش مو. دستم را می آورم بیرون. نگاهش می کنم. خودم را می بینم که توی رگهای کف دستم راه گم کرده ام. فریاد می زنم. سعی می کنم با دست دیگرم بیاورم ام بیرون. نمی توانم. از لای انگشتهایم لیز می خورم. می روم دنبال موچین. همه ی کشوها را بیرون می ریزم. سروصدای زیاد، سرم دارد می ترکد. دستم را روی گوشهایم می گذارم. صدایم را نمی شنوم. دستم را مشت می کنم که از لبه های کف دستم پرت نشوم. فریادم را می شنوم. دلم می خواهد چیزی توی سوراخ فرو کنم، صداها را نشنوم. دستم را می گذارم روی دهانم. می دوم. هرچه می دوم به جایی نمی رسم. همه اش می ترسم توی رود بیفتم. غرق می شوم. چیزی فشارم می دهد. می گویم رهایم کند. داد می زنم. موچین را پیدا نمی کنم. چشمم به ناخنگیر می افتد. می ترسم سرم را با ناخنگیر ببرم. جرات نمی کنم. از طرفی دارم پرت می شوم. دستم را روی زمین می گذارم، به هوای اینکه از دستم پیاده شوم. می ترسم گمم کنم. دوباره دستم را مشت می کنم. دردی توی همه ی تنم پخش می شود. پرت می شوم. حالاست که بیافتم توی آب قرمز. فریاد می زنم.
یواشکی آمدی. آنطور که هیچکس نبیندت. نشناسد. هنوز می ترسی ببرندش. می گویی اگر ببینند. دورتر می ایستی. صدایشان را می شنوی. عصبانی می شوی. عقبتر می روی. جایی که صدایشان را نشنوی. صدای خیلی های دیگر را می شنوی. دلت می خواهد هیچکس آنجا نباشد. صبر می کنی تا همه شان بروند. بعد نزدیک می شوی. با ملاحظه. اول مطمین نیستی همه شان رفته اند. باید پاییز باشد. باد بیاید. ابر بشود. باران بگیرد. زود بساط شان را بردارند، بروند. باد می آید. باران می گیرد. زود بساط شان را جمع می کنند، می روند. همه می روند. دیگر صدایی آزارت نمی دهد. صداهای غریبه. نگاه های غریبه. همان ها که همیشه او را از تو گرفته اند. می نشینی. کنار درخت. کنار باد. کنار نرده. دستت را رویش می گذاری. دست دیگرت را روی پایت. بعد روی گونه ات. بعد روی سینه ات. بعد روی گردنت. بعد روی شکمت. بعد روی دست دیگرت. دستش را گرفته ای. به صورتت و به سینه ات و به لبهایت و به چشمهایت. دیگر گریه نمی کنی. بغض نمی کنی. صدایت نمی لرزد. آرامی.
از چاک لباس خوابش، گردی ی سینه ی تازه اش، می درخشد. سرت را کج می کنی. حسرت می خوری. نگاهش می کنی. نگاهش می کنی. سیر نمی شوی. نمی دانی اگر دستت را به انحنایش برسانی، لمسش کنی، بیدار می شود؟ دلت می خواهد دل به دریا بزنی و یکبار هم که شده، نوازشش کنی، آنطور که می خواهی. احساس گرما و گیجی می گیردت. تکانی به خودش می دهد، او هم از گرما، رواندازش را پس می اندازد. دستت را روی صورتت می گذاری. دلت نمی خواهد یکباره اش ببینی. آزارت می دهد. برمی گردی توی اتاق خودت. گریه می کنی. سرت را به دیوار می کوبی. دشنام می دهی. چراغ مطالعه را روشن می کنی. سایه ات را روی دیوار تماشا می کنی. سایه ات را روی کاغذ رسم می کنی. اشکت می پاشد روی کاغذ، خط ات را به هم می ریزد. عصبی، کاغذ را مچاله می کنی، به لامپ خیره می شوی. دستت را می بری نزدیک، داغی اش را حس می کنی. مشتش می کنی، داغی ش توی پوستت فرو می رود. از درد به خودت می پیچی و از اینکه کسی را بیدار نکنی، دست دیگرت را گاز می گیری که صدایت بیرون نزند. آنقدر فشارش می دهی که توی دستت می ترکد. صدای ترکیدنش توی دستت، و فرو رفتن خورده شیشه ها توی پوستت، صدای خفیفی ست. بوی گوشت سوخته دماغت را پر می کند.
از اینکه دارم توی دستم غرق می شوم، توی رگهایم، از اینکه گم می شوم توی کف دستم، خنده ام می گیرد. می نشینم و تماشایم می کنم. می گویم می خواهی چه کار کنی. فکر می کنم دارم فریاد می زنم. صدایم را نمی شنوم. فکر نمی کردم بتوانم توی خون شنا کنم. از رگی به رگی بالا و پایین بروم. با این صدای وحشتناک که از کجا می آید؟ آسمان را نگاه می کنم. احساس می کنم نگاهی دنبالم افتاده. شاید دارم از همان نگاه فرار می کنم. چطور هر طرف ساحلی نیست. فکر می کنم بهتر است دوباره دستم را توی سوراخ پس سرم فرو کنم. می ترسم آنجا گم شوم. فکر می کنم از همانجا آمده ام. چاره ای ندارم. باید تمامش کنم. آرام دستم را بالا می آورم. جوری که بیاندازم ام در رگهای توی انگشت اشاره ام، و از آن طرف هم به بیرون پرت نشوم.
دراز می کشی روی زمین. کنار سنگ. کنار درخت. کنار گِل. موهایت را باز می کنی. مشت می کنی و توی دهانت فرو می کنی. با کمی خاک. با کمی باران. با کمی درخت. با کمی سنگ. مزه مزه اش می کنی. چشمت را باز می کنی. از لای موهایت درخت را می بینی، شاخه شاخه، برگ برگ، آسمان را می بینی، خاکستری که کم می شود، باز می شود، آبی ش پیدا می شود، نور. باد روی صورتت می دود، روی گونه ات، روی پیشانی ات، روی لبت، روی دماغت. بویش را می شنوی. نزدیکی اش را. لمسش می کنی. صدایش می کنی و چشمهایت می بندی و چشمهایش را می بینی که می خندد، اگر به یادت بیاید، به یادش می آوری. اجزای صورتش را. خنده ی لبهای کج و تلخش.
آنوقت، با آن درد، همان جا، با دست خونی، با تکه های شیشه توی دستت، تصویر تازه ای از سایه ات رسم می کنی. بعد تکه های شیشه را از دستت بیرون می کشی، توی تصویر تازه فرو می کنی. کف دستت خونی ات را، روی تصویر تازه می چسبانی. فشار می دهی. آرام می شوی. سرت را روی دستت می گذاری. به خواب می روی.
پرت که می شوم، فکر می کنم توی جریان دیگری می افتم. در حال پرت شدن، فریاد می زنم، بالاخره صدایم را می شناسم. انگشتم را محکم توی سوراخ سرم فرو کردم. چشمهایم را به لذت، بستم. افتادم توی اتاق خواهرم، افتادم توی قبرستان. نفس کشیدم. نتوانستم چشمهایم را باز کنم. خودم را کنار تخت خواهرم دیدم که به تنش خیره شده ام. شانزده سالم بود. فکر کردم آنجا چه کار می کنم. خوابیده بود. همه را دیدم که کنار قبری جمع شده اند. فکر کردم آنجا چه کار می کنند. هرچه می گردم خودم را پیدا نمی کنم. می ترسم ببینندم، قایم می شوم. پشت درختی. کنار درخت روی سنگی. از دیدن اندام خواهرم، به هیجان می آیم. از خودم بدم می آید. می خواهم فرار کنم. کنار سنگ دراز می کشم. زیر درخت. کنار باران. کنار نرده. کنار باد. پشت چپ سرم درد می کند. دست می برم، تکه ای از موهایم، با کمی پوست، با کمی رگ، می آید توی مشتم. نگاهش می کنم. انگشتم را توی سوراخ پشت سرم فرو می کنم. به استخوان سخت می خورد. کمی خونی.



به بنیامین و به پسرم
از مجلد اعترافات

دسامبر 2008



....................................................................................................

                                  Wednesday, December 10, 2008



پراکنده


چشمی که ایستاده، نمی بیندت، نگاهت می کند، به جایی دیگر. برهنه می شوی. میانش دوباره می شوی. هربار می شوی. آرام تر. پیش می آید. پیشانی ات را پر می کند. که دیگر نیست. هنوز. همیشه. شقیقه زجرت می دهد. چاقویی برداری. صورتش را با موهایش را با چشمهایش را. بوده ای.
یکباره آسمان رویم می افتد. کش می آید. کش می آید. فکر می کنم. چه شد. بالاتر.
از بیابان به آواز می رسی. آوایی که سوار بیابانی ست، می شود.
جلوتر می آید. خنده ام می گیرد. سرم را تکان می دهد. سفید. نمی خواهم هر چه بوده را پاک کنم.
کنار هم می نشینند و دور خودشان می چرخند. بوته ای شاهد می شود. خون ریزه ریزه می آید. می رود بیرون. بر می گردد. صورتش را پاک می کند. دستم را جای صورتش می گذارم. فقط چشمهایش سبز بود. همین.
بیابان راه می رود. می چرخد. از بیابان که پیاده می شوی، او که دور می شود، صدایش که می کنی، بر که می گردد، آسمان سوختن. می شنوی. دستش را می کشی به سمت توی بیابان. برنمی خیزد. لبش را به دنبال جایی که پر از سیاهی ست می چرخاند. لبش را به سرخی می دوزد. لبش را جمع می کند. باز می کند. صدایی از بیابان پیاده، می ریزد به قطعات درخت و فنس ها. آرام تر. چشمی که بالا می رود. سوار بیابان می شود. دور می شود و به حرکت گیر می کند.
دستشان را همانجا به هم می رسانند. سه تا تن که دراز کشیده باشند و یکی پستانش بیرون افتاده. یکی به آن سه اضافه می شود. گریه می کند. گریه اش را می بینم. روی ریش زردش، قطره های درشت. ریش زردش خیس می شود. چترش را باز می کند. کاغذی مچاله از توی جیبش بیرون می آورد. رویش می خواند. صدای دیگری می خواند. همان زن. به پستان زن برمی گردم. همان قطره های درشت تر، که روی ریش زردی ست، می آید روی نوک سرخ پستانی که آن طرف تر درازی ی دستی می شود. انگار هر زبانی را بداند. بر می گردم.
من که همه چیز را می دانم، سرم درد می کند. به آقای پنج سال پیش، نه، به آقای هفت سال پیش می گویم. دوباره نزدیک آتش می نشینم. می بینی شان ؟ به سمت شماره می روم. نگاهش می کنم.
هر چه شد وقتی، در کوچه ای دنبال قاب عینک می گشتم. همیشه، که وقتی برگشتم. نقره ای بود. و بعد که مشکی ست. درشت می شوم پشت شیشه. پیدایش نمی کنم. همان سرما را به خاطر می آورم. و اینکه میدان خالی بود. گوشه اش خالی بود. همه اش خالی بود. می گوید برویم کافه پوشکین. فکر می کنم می رویم توی اتاقش. می خندیم. چیزی می نوشیم. هوا سنگین می شود. فکر می کنم حالا اتفاقی می افتد. می رود بیرون. بر می گردد. دیگر آنجا نیستی. بیرون هوا سرد است. لبه ی پالتویت را بالا می کشی. به لرزیدنی توی جیبت فکر نمی کنی. آنوقت توی پارکینگ، می دوی.
لباسهایشان را در می آورند. منتظر می مانم. از گوشه ای که ایستاده ام. پشت سنگی. لابد. و توی ابر. لابد. خطوط هراسانم می کند. که آنجا نیستند. یا نباشند. توی اتاق، روی تخت، روبروی آینه، یکی دارد خودش را می شوید. از بیابان پیاده می شوم. دستم را به بیابان تکیه می دهم. به روبرویم نگاه می کنم. لحظه ای که موهای زردم را، مشت می کنم. لباس چرک سبزش را در می آورد. توی اتاقش. نگاهش می کنم. کنار پنجره می روم. توی اتاقش.



یادآوری : بخشی از یک کتاب – جاده


نمی توانم به فهمیدن چیزی امیدوارت کنم. وقتی رویم را برمی گردانم، چشمم به ساعت می افتد. خنده ها و شعله هایی یادم می آید. می پرسم تو با چه رنگی به خاطر می آوری ؟ آن چیزهای اضافی را حذف می کنی. می دانم مدام که به من نزدیک می شوی، یادت می آید. یعنی تنها یک صورت می ماند. یا لباس می ماند. یا جا می ماند. یا همه اش می آید. یا می ماند. خودت را می بینی. خودت را با خودت تنها می گذارم.
یک وقتی فکر کردم توی آسمانخراش بلندی، که هر طبقه اش، هشت واحد دارد. وارد که می شوم. آن آقایی که آنجا توی لابی نشسته، جلویم را می گیرد، می پرسد کجا می روم. می گویم تو آن بالایی. می گوید نه. همین حالا بیرون رفته ای. من از خیلی دور آمده ام. قیافه ام در هم می شود. معمولا کی برمی گردی ؟ نمی داند. می توانم منتظر بمانم. آن طرفها کافه ای، باری، که بشود تویش نشست. شب که می شود. همان روبرو یک جایی بوده. نشسته ام. می بینم که برگشتی. نگهبان توی لابی را می بینم که به سمتت می آید. نوشته ام را به دستت می دهد. اینها را فکر می کنم. هنوز شب نشده. طول می کشد. همه چیز را نگاه می کنم. ماشین ها رد می شوند. آدمهایی می آیند تو. چیزی می نوشند. می خورند. آدمهایی که نمی شناسی شان، از ساختمان بیرون می آیند، تو می روند. خسته می شوم. کش می آیم. مشروب نمی خواهم. یک قهوه ی دیگر. آنجا دیگر چهارراه نیست. پل را دیده ای؟ آن طرف که می ایستادم، پیاده که می شدم، سیگار روشن می کردم، تکیه می دادم، پنجره ات را پیدا می کردم، اگر پیدا می کردم، از رنگ پرده پیدا می کردم، که لابد آنجا دیگر نیستی، مثل چهارراه که دیگر نیست، پل را می گویم، به پل می گویم. بعد می گفتی آن اتاق من بود، دیگر نیست. می دانم. برای همین می آیم بیرون، بالا را نگاه می کنم، از رنگ پرده پیدا کنم. نیستی. جای خالی ات را اتاق پر کرده. می خواهم بروم توی ساختمان، بروم بالا، بنشینم روی پله ها، پشت در خوابم ببرد. این دیگر نمی شود، این روزها. بعد بدوم. بعد بپرم.
همین پشت. یکجایی که پر از درخت. آن طرف خیابان. خانه را نشانش می دهد. می گوید ببین. ندیده بودی. تا چشم کار می کند نور چراغ می زند. صدای آنها که رد می شوند. آنجا نشسته ای. روی علف. اگر این شهر که یکزمانی همه اش درخت، همه اش درخت بود، همیشه که یکجایی می نشستی، روی علف. پاهایش را تکان می دهد. احساس خفگی می کند. نمی تواند به خاطر بیاورد. کاش همه چیز را نوشته بود که حالا می خواست به یاد بیاورد، برود، بردارد، اگر می توانست، بر می داشت، دوباره آنجا بود، همه چیز همان بود. روزهای نگذشته.
هرچه گفتم، به سین گفتم. مچاله شدم، کف دستهایم را به سنگ چسباندم، پیشانی ام را. دنبال صدایی. گفتم می خواهم حرف بزنم. به کسی گفتم. بعد که توی جعبه ام، بگذارم بروم.
کاغذهایم را می کشم بیرون. آنچه خفه ام می کند. ترس خفه ام می کند. اضطراب خفه ام می کند. او فکر می کند همیشه که آنجا نشسته ام، سیگار می کشم تا چیزی بیاید، نگاهش که می کنم که می آید، وقتی می آید، دستم تند می شود، سیگار می خواهم، فندک می خواهم، یا چیز دیگر و دیگری که حرف می زند، می خندد. خنده اش آزارم می دهد، که نمی توانم بخندم. با لبخند می خواهم، کج نگاهم می کند، بر می گردم، نگاهش را روی پشتم می فهمم. می نشینم. می نویسم می توانم آنجا بنشینم؟ پاسخ نمی دهد. می نشینم. نگاه نمی کند. می نویسم نگاهم نمی کند. نمی فهمد. خطم را نمی تواند بخواند. موهایش نقره ای ست. چشم هایش، سرم را بالا می آورم، می پرسم چشمهایت چه رنگی ست؟ می نویسم می گوید خودت نگاه کن. می ترسم. معذرت می خواهم. فنجان را می گذارد. قهوه ای ست. روبرویمان پنجره های قدی ی کافه رو به خیابان. روبرویمان ورودی ی ساختمانی بلند، می خواهد برود تو، یا انتظار می کشد؟ می نویسم. خیره شده به ورودی ی ساختمان. می پرسم منتظری؟ سرش را تکان می دهد. می نویسم منتظر است. یک پایش را مدام روی پای دیگرش جابجا می کند. اضطراب دارد. به ساعتش نگاه می کند. پایم را از کفش در می آورم. به پاهای لختش می مالم. تکان نمی خورد. وضع اش عوض نمی شود. حالتش عوض نمی شود. دلم می خواهد رویش را برگرداند، بگوید چه کار می کنی. ادامه می دهم. تا لبه ی دامنش. سرش را بر می گرداند. صورتش را ننوشتم. سفید و صورتی ست. حالت ندارد. زیبا نیست. جامد است. فنجان خالی اش را بر می دارد. سر می کشد. می نویسم فنجان خالی اش را بر می دارد، سر می کشد. دستهای کشیده اش را نگاه می کنم که دور گردنش می چرخاند، می خاراندش. با یک دست که می نویسم، با دست دیگرم جوراب از پایم در می آورم. شستم را، لای پاهایش که روی هم انداخته جا می دهم. شاید به درختی آن طرف خیره شده. می پرسم به چه نگاه می کند. به آرامی صورتش را برمی گرداند، می فهمم من را هم همانطور می بیند. نمی داند. می نویسم نمی داند به چه نگاه می کند. احساس سردی توی آن پای دیگرم لیز می خورد. اگر خوشش بیاید، پاهایش را از هم باز می کند. پاهایش را از هم که باز می کند، ناخنن بلندم را توی پوستش فرو می کنم. شاید مست باشد. مست باشم. می نویسم کجا زندگی می کند. می نویسم جواب نمی دهد. می فهمم دنبال حرف نیست. من که دنبال حرف بودم. دامن بهانه بود. این را نوشتم. بی حالت تر می شود. حالت من را دارد. خسته ام می کند. پایم را می گذارم توی کفش. سرم را می گذارم روی میز. چیزی روی سرم سنگین می شود. احساس می کنم دستی. نمی گذارد سرم را بلند کنم. می گوید این را بنویسم. کسی بیدارم می کند. عذر می خواهم. تنم درد گرفته. از لای در سوز می آید. ساعت را نگاه می کنم. تازه از ظهر گذشته. فکر می کنم گرسنه باشم. کاغذهایم را جمع می کنم. نگاهشان نمی کنم. غذا سفارش می دهم. هرچه باشد. چشمم به صندلی ی روبرو می افتد. یادم می آید. چشمهایم را می بندم. باز می کنم.
چاقو را توی گوشت فرو می کند. آرام آرام قطعه قطعه اش می کند. آب و خون و روغن چون شیره ای روی کف صیقلی بشقاب جاری می شود. چشمش به نوشته می افتد. برمی گردم. می بیند خودش که نوشته برمی گردم. بالاتر نوشته، از آنوقتی که اینجا را فکر کرده ام، هشت سال می گذرد. حبس اتاقی بودم. دیوارهایش سفید بود. همان دیوارها بلند شد. آنجا را نگاه کن، به ورودی ی ساختمان روبرو اشاره می کند، او را ببین که با آن مرد حرف می زند، کاغذی به دستش که می دهد، آن کاغذ را توی آن اتاق نوشته، هشت سال پیش. همان کاغذ که اینجا آورده اش. می داند که او اینجاست. نمی داند از کجا. نوشته نمی داند از کجا. نوشته می دانسته که اینجاست. کاغذ. توی دفترچه ی تلفن را گشته. دروغ می گوید. اسمش را پیدا کرده. شماره اش را. آدرسش را. یکراست آمده اینجا. تکه ی گوشت را به دهانش می رساند. وسطش را که سرخ است نگاه می کند. همیشه این رنگی ست. دروغ می گوید. کاغذ را باز می کند. تویش را نگاه می کند. سفید است. مطلقا سفید.

می آیم بیرون. بالای سرم را نگاه می کنم. توی پنجره ها. از روبرو نزدیک شدن ات را می بینم. برمی گردم توی کافه. همان جای قبلی. کسی نشسته. می ایستم. دستم را به پیشخوان تکیه می دهم. ویسکی می خواهم. می رود تو. آقای توی لابی نزدیکش می شود. چیزی می گوید. کاغذی به دستش می دهد. کاغذ را باز می کند. بر نمی گردد. بیرون را نگاه نمی کند. به مردک گفته بودی وقتی آمد، بگوید که تو آن روبرویی، و آن کاغذ را بدهد به او. فکر می کنی فقط کاغذ را داده. کاغذ را می خواند. شانه بالا می اندازد ؟ نمی توانی ببینی. کسی می آید جلوی دیدت را می گیرد. کنار که می رود. او رفته. یک ویسکی ی دیگر. سیگار در می آوری. به لب می گذاری. کسی می گوید اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. تعجب می کنی. می آیی بیرون. فندکت را پیدا نمی کنی. توی جیبهایت را می گردی. برمی گردی تو. کسی آتش دارد ؟ کبریتی. چشمهایت را می بندی. راه می افتی توی پیاده رو. می روی. می روی. برمی گردی و بالا را نگاه می کنی. پنجره ای توی طبقه ی پنجم. سایه ای روی پرده. روی نیمکتی می نشینم و به همه ی اینها می خندم. سرم درد می کند.

حالش به هم خورده. کنار تخت افتاده. در باز می شود. نور می آید تو. با نور می آید تو. صدایش می کند. روی تخت می نشیند. فکر می کند کجاست.

بر می گردم. کاغذ را از آن مرد می گیرم. تشکر می کنم. هاج و واج نگاهم می کند. اشتباه کرده ام. می گوید خانه ات همانجاست. می دانم. بیرون می آیم. توی ورودی باد می پیچد. روی پوستم می دود. چشمهایم را می بندم، سرم را بالا می آورم.



دسامبر 2008
از مجلد اعترافات
به ژانباپتیست؛ اریک رومر
- پنجره ی اتاقی در پاریس که آخرین شاهدش بود سیزده سال پیش-








....................................................................................................

                                  Sunday, November 16, 2008



یادآوری : بخشی از یک کتاب – داستان



روی توالت فرنگی نشسته ام. به خودم که می آیم خیره خیره به جایی نگاه کرده ام. رد چشمهایم را می زنم. می رسم به شیر نقره ای ی آب، توی دستشویی. فکرم می رود به مردانگی ی شیر توی گردی ی کاسه ی سفید و صدف مانند. به کاسه ی شیری رنگ نگاه می کنم، به انحناش، به سرماش، با پایی کشیده، آن هم همان رنگ. سرم را برمی گردانم. آینه را فراموش کرده ام. کاشی های سفید. از زمین تا سقف. نور چراغ های هالوژن که انتشارش می افتد توی رده های نقره ای ی کاشی ها. شیر را که باز می کنی، صدای آب. چشمم می افتد روی زمین، به ناخن هایم، کنار چاه کفشویی، که رویش را مو گرفته، ناخن هایم که از سرمای کاشی، کبود شده. انگشتهای کوچک. کنار در پرموی چاه، که درست سرجایش نیست، احتمالا شاخکهای یک سوسک بیرون آمده. از نور ترسیده و سرش را بیرون نمی آرود. یا انگشتهای بزرگم را چیزی می بیند که اگر بیفتد رویش، خفه اش می کند، له اش می کند. فکر می کنم، تازگی دوباره به مسخ و کافکا اندیشیده باشم. برای همین سوسک می ترسد بیاید بیرون. اضطراب آن وقتی که دوباره خواندم اش می گیردم.
روی توالت فرنگی نشسته ام. صدای ریختن شاش توی کاسه ی توالت، و بعد برخوردش به آب توی کاسه. صدای سوسک که پایش را می کشد. اینکه دیشب یکی شان را دیدم، داشت جان می کند، پاهای پرچنگکش را تکان تکان می داد، می خواست به روی پاهایش برگردد، که نمی توانست. دلم برایش سوخت. به چشمهایش نگاه کردم. توی چشمهایش خیره شدم. فکر کردم از اینکه می فهمد که دارم زجرش را می فهمم و نمی توانم کاری بکنم، ناراحت است. حتما بود. برایش قصه خواندم. گفتم کسی را می شناختم که زمانی تبدیل شد به چیزی شبیه تو، توی قواره ی من. از بوی خودش نفرت داشت و صدای خودش را به جای نیاورد. متاسفم از زهری که اینجا، همه جا، هست. تقصیر من نیست. کار آدم بود. گفتم. نگاهمان، ول نمی کرد. بعد دیدم همینطور که جان می کند، تخمی از ماتحتش می زند بیرون. فکر کردم چه زود، در میانه ی مرگ و بیهوشی، عشق می ورزد. پاهای لزج اش را، اره های روی پاهای لزج اش را روی پوستم حس کردم. زبانم را توی دهان کوچک و باریکش، بوی عفونت تنش. انحنای کمرگاهش، و صدای بالی که گاهی، از شدت هیجان به هم می خورد. سرمای کاشی ها به استخوانهایم می رسید. می خواهم شوفاژ روی دیوار را روشن کنم. التماس می کند. از گرما بیزار ست. دارد می میرد. تخم از تخمدانش نیمه بیرون آمده. به خواسته اش احترام می گذارم. سلولهایش را زیر گرمای تنم، احساس می کنم که از هم گسیخته می شوند. زهر رگهایش را پر کرده. خوب که استخوان نداری. می گویم و تکانی سخت می دهمش. دردش می گیرد. تب کرده. برای همین از سرمای کف دل نمی کند. بالهایش را تکان می دهد، تکان می دهد. چه قهوه ای ی عجیبی. نور برمی گردد توی صورتم.
آنجا که نشسته ام، نمی توانم خودم را ببینم که چطور جمع شده ام توی خودم. پاهای خشکیده ام را مشت می کنم. یادم می آید مشت کردن برای انگشت پاها به کار نمی رود. به درک. کاسه ی سفید دستشویی، کاسه ی سفید توالت، تابوت بزرگ وان. یک لحظه ی دیگر بلند می شوم، و توی کاسه را نگاه می کنم، که چطور رگه ی زردی ی شاش، با آب قاطی می شود و ته نشین می شود، چراکه از آب چگال تر است، چربی ی و سنگینی ش به ته می کشاندش. رانهایم را به هم چسبیده می بینم، و سیاهی ی انبوه موهای پایم. چیزی آن وسط آویزان است و نگاهش را به آب دوخته و توی صورت آب، تف می کند. یادم می آید، کوچکتر که بودم، از کاسه ی توالت فرنگی نفرت داشتم، نمی توانستم رویش بنشینم، کوچکی ی لگنم طوری بود که اگر خودم را سفت روی لبه اش نمی چسباندم، می افتادم توش، و احتمالا، مثل کاندوم و سوسک، وقتی سیفون را می کشیدم، هنگام افتادن درب کاسه هم می افتاد، خودم را می دیدم که دارم غرق می شوم و مادرم، بی آنکه تویش را نگاه کند، سیفون را می کشید. می چرخم... گردابی که می بردم، می بردم به سیاهی ای که ادامه اش کثافت و شاش ست. بعد هربار، مجبور بودم که از چاه کفشویی حمام بزنم بیرون و آن چیز تلخ را مزه مزه کنم، و به پشت بیافتم و همان کارهایی را بکنم که "گرگور زامزا" یا "سامسا" – چه فرقی می کند ؟ - وقتی از خواب بیدار شد، کرد. خواهرم در اتاق پهلویی. در اتاق پهلویی، خواهرم... بعدا کافکا خواندم. از اینکه او هم توی کاسه می افتاده، کلی خندیدم. فهمیدم هرکس می توانسته، کوچک که بوده، آنجا غرق شده باشد، فقط بعضی ها یادشان رفته که غرق شده اند، او یادش نرفته. مرده.
تلاش می کنم از جایم بلند شوم، سیفون را بکشم، شلوارم را بالا، بایستم جلوی آینه، شیر آب را باز کنم، جریان آب را در کاسه ی دستشویی که می چرخد و پایین می رود از لای پاهایش، ببینم و بشنوم و دستهایم را و صورتم را بشورم و بیرون بروم و چراغ را خاموش کنم و فراموش. می فهمم که چسبیده ام. نمی توانم. کونم لای دریچه ی سفید روی کاسه گیر کرده. به اینجایش فکر نکرده ام. خنده ام می گیرد. تقلا می کنم که خودم را بیرون بکشم. ناخن شست پای چپم، در گیرودار تقلای من، می رود لای موهای انباشته توی دریچه چاه، متوجه که می شوم، حالم به هم می خورد. سعی می کنم کونم را سفت کنم، جمع کنم و از آن لا بکشم بیرون، از احساس موهایی لای انگشتهایم تهوع می گیرم. به این فکر نمی کنم که موهای خودم بوده، موهای مرده ی خودم. انگار از انگشتهایم می خواهند بیایند بالا، دور ساقم بپیچند، دور رانم، دور تنم، تا برسند به دهانم، خفه ام کنند. می خواهم بالا بیاورم. عق می زنم. محتویات معده ام را حس می کنم که تا حنجره ام بالا آمده. نفس عمیق می کشم. اگر بتوانم. فکر می کنم رنگ کاشی ها و دیوار و سقف به سراغم آمده، نفسم را بند آورده. آینه را می بینم، نمی توانم خودم را تویش رصد کنم. چشمهایم را می بندم، احساس بدی وجودم را پر می کند. نفرت. شاید. بهتر است بالا بیاورم توی وان، تا توی بغل خودم. بهتر است آب را باز کنم، شیلنگ را بگیرم توی وان، بوی دهان و آنچه بالا آورده ام کم می شود، بهتر است خودم را از این چیزی که لایش گیر کرده ام خلاص کنم. نمی دانم حتا اسمش چیست. می خواهم صدایش کنم و بگویم که رهایم کند، اسمش را به خاطر نمی آورم. فکر می کنم خودش خسته می شود، می گذارد بروم. سرم گیج می رود. دستم را به سینه ام می چسبانم. خودت را آرام کن. این را می گویم. می نشینم. فکر کن به اینکه دوباره می توانی بروی بیرون. اگر سوسکها از دریچه ی چاه بریزند بیرون. حمله کنند. و آن همه موی مرده ام، برود توی دهانم، دهانم را پر کند، و سوسکها به انتقام آن تلخی، از دیواره ی پاهایم بیایند بالا، قاطی ی آن همه مو توی دماغ و دهان و چشمهام فرو روند. نه. خسته که می شود، همیشه، رهایت می کند. آنوقت می روی، چراغ را خاموش می کنی. داری شلوغش می کنی. آرام بگیر. کف دستت را روی چشمهایت می فشاری. پنجه هایت را لای موهایت فرو می کنی. یک لحظه ی دیگر، عق می زنی، عق می زنی و بالا می آوری، نه توی وان، نیمی توی وان، نیمی در آغوش خودت، لای پای خودت. دوباره که برمی گردم، هنوز که نمی توانم از جایم بلند شوم، از همان چه بالا آورده ام، دست می کشم و می مالم به رانها و باسنم که گیر کرده آنجا. تا لیز شود و لیز بخورم و بیایم بیرون.
روی توالت فرنگی نشسته ام. چند ثانیه ی دیگر می روم بیرون و ادامه ی فیلمم را می بینم و ادامه ی سیگارم را می کشم و ادامه ی چایی ام را می خورم و وقتی برگردم، ادامه ی شاشم را می کنم. هربار که برمی گردم، هر جرعه که خورده ام را پس می دهم. کم رنگ تر، زردتر. می بینم که سقف کوتاه و کوتاه تر می شود. به یاد آلیس در مهمانی ی چای می افتم. به یاد دورموس که توی خواب چیزی می پراند. آنجا هم جا نبود. و اینکه این دور مدام تکرار می شود. می روم بیرون. چراغ را خاموش می کنم. ادامه ای می دهم. برمی گردم. چراغ را روشن می کنم. می نشینم آنجا. ادامه ای می دهم.
آنجا نشسته ام. شاید بهتر باشد اصلا بیرون نروم. با خودم می گویم. بلند می شوم. شیر آب را باز می کنم. توی آینه دست به صورتم می کشم. موهایم را. صدای آب را می شنوم که از دل کاسه ی شیری رنگ دستشویی، پایین می رود. بی آنکه گوشم را روی دریچه ای بگذارم که آب پایین می رود، صدای هورت کشیدن لوله ی فاضلاب را می شنوم. به لاشه ی سوسکی چند روزی ست که آنجا افتاده اعتنا نمی کنم. مراقبت نمی کنم که پایم به تنش نخورد. توی وان را نگاه نمی کنم که نوزادش، تازه آمده، مرده. می آیم بیرون. چراغ را خاموش می کنم. با خودم می گویم برای امشب بس است. در را می بندم، غافل از اینکه هنوز مسواک نزده ام. دوباره بازخواهم گشت.



از مجلد اعترافات
به هنری – نیویورک – دهه ی هشتاد
آبان هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Tuesday, October 21, 2008



هفت آواز در سایه ی شمع
ششم : تابوت



خون که می شود پارو
بازو در آب
برادر کو

گونه ی تبر
به ماه کامل
پس هرچه سرخ
از حنجره اش می جوشد
آن شب تعمیدی

رگهای دریا به دیوار می رسد
و حتا فانوس جنازه ای ست
در هرچه زرد̊ انگشتی
مچاله آوازش
که به هنگامه ی برائت دریا
می کوبد

اسبهای فراری
به کودکانشان، لاشه به لاشه
زخم طاعون می بخشند
رگ از بازوی تبر
تا کلاهِ ماه
بالا می رود
و هر شیهه
برادری ست، بسته به آب

تا از هرچه دیوار بگذرد
آوازِ اوست
تنی تازه در جان خاموشش
وگرنه نان بهانه نیست
- وگرنه نوشیدن –
پلکِ بلندِ بستری ست دانه دار تا تبعید


دو.

در آغوشش کوزه می موید
تا ماه کامل
که خانه به خانه آواره ست
دستانش را
جایی به آب برساند


سه.

هر خاک گونه ای در خاطر دارد
برمی خیزد و پشت می کند
بازو که می افتد
دهانی گوشتی
گشوده

فانوس مرثیه ای ست
هرجا
برادر کو
تا بازوی تبر
بوسه ای ست
دستی در آب

برای ماندن.



به ناتالی
مهر هشتاد و هفت




....................................................................................................

                                  Thursday, October 16, 2008



او ما همه را شناخت و ما را همه دوست داشت. بیاییم، در این شبِ زمستانی، از دماغه تا دماغه، از ولوله ی قطب تا به قصر، از ازدحام تا به کرانه، از نظر به نظر، توان خسته و حسها خسته، او را صلا زنیم و ببینیم و گسیل کنیم و، زیر جزر و مدها و بر بلند صحاری ی برف، پی ی دیدهای او گیریم، دَمهای او، تن ِ او، و روز او.

از شعر "جنی" – اشراقها، آرتور رمبو / برگردان بیژن الهی




یادآوری : بخشی از یک کتاب – قربانی



یکهو از ناکجا می افتد و روی صورتت سورتمه می رود. دستهایت وقتی توی برف گم می شود، سیاه می شود و هرجا می شود کره ای که در انزوایش ایستاده ای و فکر می کنی به پسر که می پرسد قطب کجاست و وقتی می گویی و می پرسد یعنی چه ؟ می پرسد خانه ات کجاست ؟ یعنی چقدر دوری و فاصله معنا دارد. روی تخت می نشیند و صورتش را به دست می گیرد و تصویری به یادت می آید و می گویی. نشانش می دهی، آجرهای قرمز. با خودت کلنجار رفته ای و پریشانی. بعد فکر می کنی قطعش می کنی و دوباره دستت که نداری، در می آوری. و فنس های چوبی ی قرمز. و یک لحظه تا نفس بکشد. خیلی. جانوری سفید می گذرد. جانور سفید را نشانت می دهد، آنجاست. صورتت را به رانش می چسباند و گرم می شود. دارد به خودش می آید. وقتی بلند می شود، روبرویش را نگاه می کند، عطفی سفید می بیند که به آن سفیدی وصلش می کند و این دیگر چیست، نزدیک می شود و می خواند، همیشه نزدیک می شود و وقتی می خواند، می خواهد چیزی بگوید، فکر می کند اگر می خواست چیزی بگوید و انگشتان استخوانی کج اش را به سمتی بگیرد، به دستهایش نگاه می کند، می لرزد و چیزی پشت گردنش می دود. اینکه هرگز نتوانسته ای به انزوای مغزش فرو روی، و حرفهایش را بزنی و از آنجا فکر کنی و اگر حروف فرق داشته باشد. حالا که او دارد می نویسد، به انگشتهای کجش و آنچه زیر دستش لیز می خورد. نقاط سفید را کنار هم که می گذرد، تکراری ست، می گوید و پاییز که می شود، می گوید و چقدر که پاییز می شود، به یاد دستی می افتد که اگر داشت، به برگهایی می رساند که آنجا، طلاست و خودش را پرت نمی کرد و آنقدرها نازک نبود. حوصله کو ؟ اگر می خواستم اینها را بفهمم، سراغی می گرفتم از چیزهایی که توی این ویرانه نیست. آنچه را ادامه می دهم، آنقدر برود، تا در جایی نیستن بشود، که بشود ساکن بود و در خودش فرو رفتن باشد، یعنی سرش را که بالا می آورد، و گوشهایش را آزاد می کند، چه می بیند که همیشه، و چطور ندیده و آشفتگی ش. تعجب می کنی و با خودت می گویی. دیگر داغی ست و قیری ست. نه خودش را می شناسد و نه دیگری. آنقدر نفرت دارد که به انتقام می افتد و لخته ای از تنش را جدا می کند، نگه می دارد و دیگر سوختن. هرجا بروی.
فاصله هست، چشمهای عابر گم می شود و تا به آجر می رسد، گیج می شود، عطایش را می بخشد. خسته. توی کوره ای افتاده، که هی می چرخد و داغ می شود. گر می گیرد. می خواهد صورتش را به خاطر نیاورد، و صدایش را به خاطر نیاورد، و چشمهایش را به خاطر نیاورد که از سرخی حمله ور می شود یکهو و چشمهایش را می بندد و مژه هاش آتش می گیرند و قرنیه اش و مردمکش و نگاهش وقتی باز می کند، همه جاست. بختک. خودش علامت بزرگی ست، به جان هرکس افتاده با صورتی گچی. امشب فکر می کند، لخت توی مه افتاده، و آنها با دندانهایی که به دست گرفته اند، و با عصاهایی و با چشمهایی و با خاطراتی، نزدیک می شوند، و پوستش را به جایی می کوبند و استخوانهایش را به جایی. در خودش خیره می شود و آنها را می خواند، و او را که چطور گفت که چه چنگال هایی ست. حالا می خندد، از فاصله ای به پوست، به استخوان.
روی دیوار نهنگی ست با معجزه ای در درون گمراهش. با حروف نهنگ و روی خطوط نهنگ و فلز. به چیزهایی که می شنیدم فکر می کنم و می شنوم بی آنکه بگوید، بگو. تا در انزواش غرق می شود. سوگند خورده ای که رهایش کنی و به چیزی بندش کرده ای. به آوازی که هرچه می رود نزدیک، دورتر می شود. فرقش را می فهمم. خطی که در امتدادش رسم می کند، پستی ست، بالایش پستی ست. آنجا که به در خودش خیره شدن، آغاز می کند، طلسمی ست و طلسم را می یابد و او که می گوید پیامبری ست و صداها. می شود آغاز گفتن و نگاه کردن. که پاهایش را از دست داده، و وقتی خیره می شود، به چه خیره می شود، تمام تنش را می بیند که آب می شود و در خودش می پلکد و یکهو نظاره ات را که فهمیده، سر بر می گرداند و داخل می شود، خودش را به جایی می چسباند تا تو را در جایی که چسبیده ای، رها کند و کار خودش را کرده. اینطور می گوید. نه اینکه برای کسی، برای خودش. تا به این برای خودش نزدیک شود، می بیند که دارد می گذرد از هرچه برای اوست و می گوید چرا ساکت بمانم : خانه ات کجاست ؟
آنجا، ارتفاعی ست، که لوازم رفتن. جدا ماندن، آواره و توی نی. نیها را خودش می سازد. کنار هم می گذارد. نور رد نمی شود. آواز می خواند. آواز آنچه از خودش می اندازد، دور می کند. نی های قرمز، نهنگ و کوره. خیلی دور و نمی شود رفت و اگر دستم سیاه نبود، دستی که سیاه می شود، می برند. دست سیاه بریده را نگه می دارند، می روند آنجا و توی چاله ای دفن می کنند و رویش می نویسند و حیوانی سفید می گذرد و نشانش می دهد، می گوید همین.



از مجلد اعترافات
مهر هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Sunday, October 12, 2008



" او بدینسان سخن گفت." – یا – " آنان بدینسان سخن گفتند." – یا – " آنان بدینسان با زئوس سخن گفتند." – یا – هکتور – یا – اولیس – یا – پاریس – یا هرکس دیگر – " بدینسان سخن گفت."

ترجیعی که مکرر می آید در ایلیاد هومر




یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه



به فراموشی نگاه می کنم. لیز می خورم. به حروف. دورم. استخوان روبرویم ایستاده، حرف می زند. حرف می زند. آنجا که نشسته ام، دوباره نشسته ام، قبلن هم نشسته ام. ورق هایم را جمع می کنم و اگر توی صورتش بکوبم. می افتد. چشمهایش را عمل می کنند. آب مروارید آورده. نمی بیند. استخوانی. روی دیوار و توی هوا و همه جا. وقتی همیشه آنجا بمانم. دوری. استخوانت دوری. پوست کنده دوری و آن عادت و از روی اجبار. نشسته ام که بروم و برگردم و پشت سرم را نگاه کنم و آنجا، دوری. تا نشناسی و از نو شروع کنی و فکر کنی اشتباه کرده و چیزهای تازه. وقتی حرف می زند و آن چیزها را به من نمی گوید و دیگر به من نمی گوید و دیگر من را نمی شناسد و به فراموشی، و به حرف. از این کندذهنی فاصله ندارم. احساس دم مرگ می کنم. وقتی بیافتد، یکروز. که دارم راه می روم و راه می روم و نمی شناسم و خوابم نمی برد و تمنا ندارم، از گردن به پایین. بیچاره. و از چانه به بالا. چون ندویده ام و پریدن. به خیابان ها و کوچه ها و پنجره ها نگریستن. توی فلز غرق شدن. خاطره نشانه رفتن و حفره های سیاه. دماغ پهن و دراز و موهای ریخته و چشم هایی برای ندیدن و صدایی برای نشنیدن. یکهو جمع می شود توی خودش که دیگر نیست و آنها را به یک چشم دیدن و عفونت، بوهای ناجور. دیگر هرچه بوده را گشتم و فکر کردم شاید هرجای دیگری. باز دانستن خطای حافظه بود و توی فکر هرکس تنها من و او به یک نقطه خیره شدیم، که در من و او فرو رفت. تباهی ردی قرمز روی پیشانی اش کشید و به دنبال چیزهایی دوید که هر کس دیگر بود، بدود. برای همین دوباره از اول نگاه نکردم و تنها علامت ها و یادگاری ها و دیگر اینکه اینطور هلاک چه کسی می شود که کار من نیست و به صورتش خیره می شدم. آنوقت نمی دانستم. استخوان و حفره و مداد. و در سقوط قل خوردن و خندیدن و یکهو به خود آمدن و دست کشیدن. همه جا. آب را به خاطر می آورم و اینکه با دست زبانم را دست می کشم. زبانم را نمی فهمم که دست می کشم. و پشت کردن. در نقطه ای نشستن و خیره ماندن و اینکه آن صورت مچاله و آن دستهای مچاله که پودر می شود. از آنجا که آمده بودم، به آنجا که آمده بودم. کلماتی که می شناختم و نمی فهمیدم را. روی آب راه رفته بودم و روی هوا و روی دستهایم. و دیگر هیچ چیز جز استخوانی که دوری. آنوقت این سالها می شود سالها. این روزها می شود روزها و آن راهرو و آن نگاه. همیشه آن بالای پله ها استخوانی انتظارت را می کشد و همیشه صورتی بی پوست و اینکه آن زجر کو و آن عجز... که رویش خط بکشم و بروم دوباره آنجا را پیدا کنم و آن ارتفاع را اندازه بگیرم و دنبال عینکم. چرا به آدم نمی گویند زنده، ماهی ی زنده، گوسفنده زنده، آدم زنده. و آنکه خودش را نمی سپارد. آنکه له می شود. هرکس حق دارد بگوید و می گوید و هرکس، هرکس را متهم می کند و هرکس خودش را تبرئه می کند و هرکس یکجوری به هرکس نگاه می کند. مثل برف. از آن استخوانهایی که وقتی به خودش فشار می آورد تا به یاد بیاورد، و وقتی به یاد می آورد، و روبرویم، روبروی هرکس، تکه تکه شدنش را می بینی و رنگی که آنجاست را می گیرد و اجازه می دهد که انتخاب کنی و بی آنکه ببیند چون روی چشمهایش و روی قرنیه اش، لکه ای ست. به خودش اجازه نمی دهد تکان بخورد چون هر چه را می بینی و زیر دیدنت جان به در نمی برد و وقتی پیش می آید و می خواهد چیزش را بگوید، رفته ای و درست بوده که هر چه را نگاه می کرده ای و اینکه چطور آنجا مانده و به چه فکر می کند و او هم به همان چیزها فکر می کند. بیچاره که صدای آواز را نمی شنود و به دور آتش. آنوقت هرکس از دور می آید و او را یاد دیگری می اندازد و این ادامه پیدا می کند انگار که کسی صدایش کرده باشد. همین که نمی گذارد کسی به صورتش دست بکشد و به پوستش و به پیشانی اش... که فقط ادای فهمیدن آن چیزها را در می آورد و دیر. هر آنچه به او می خورد در آن لحظه و هر آنچه از آن اصطکاک، می ماسد. آب. چشمهایش را بگشاید. یک لحظه. التماس. دست بکشد به صورتش. یکبار. بلند بتواند بشود. باز هم و با چیزهایش حرف بزند. یا ادای مردن در می آورد و وقتی به صورت گچ شده اش نزدیک می شوی، و دستت را به سویش دراز می کنی، با ترس، و دستهایت می لرزد و یا برایت تفاوت نمی کند، اگر تفاوت نمی کند می فهمد، همانطور می ماند، اما یکهو توی صورتت باد می خورد، دهانش را باز کرده و محو می شود. از این حرفها پشیمانم. چاره ای ندارم. به حروف نگاه می کنم. لیز می خورم. به دستهایم. به به خاطره ی به یاد آوردن. آنجا نشسته ام، که نشسته بودم، دوباره و باز می شناسم و آن صورت که تکرار صورتی ست که برایم نفرت داشت و آنجا ایستاده بود، روبرویم، حرف می زند، حرف می زند؛ قدرتی در پنجه هایم، در گردنش. بلند می شوم و بی آنکه دیده شوم، بی آنکه ببینم. می روم.



به برادرم یعقوب
از مجلد اعترافات


مهر هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Tuesday, September 30, 2008



او از آنرو بنده شده که نخواسته زندگی اش را برای ارباب شدن به خطر بیاندازد. و در این اضطراب مرگبار دریافته که هیچ حالت داده و ثابت و پایداری ولو مقام ارباب باشد، فراگیرنده ی سراسر وجود انسانی نیست. او به بیهودگی حالات داده ی وجود پی برده است. او در پی آن نبوده که خود را با حالت ارباب همبسته کند همچنانکه نخواسته با حالت بندگی اش همبسته باشد. هیچ چیز ثابت در او وجود ندارد.

خدایگان و بنده / هگل – ترجمه ی حمید عنایت



یادآوری : بخشی از یک کتاب – ادامه

از آنچه دیشب گفتم بیزارم. برگ دارم. بی آنکه بدانم چرا. چیزی را فراموش کرده ام. اگر بمیرد. بگذار با خودمان ساده باشیم. گریه کردم. نشد حرف بزنم. تنبیه ام بود. یکهو دیدم از قصر بیرون افتادم. ترجیح داده ای به ادامه اش فکر نکنی و خودت را درگیر نکنی و به یاد نیاوری و با رها کردنش همه چیز را به آن اتفاق بسپاری که یکهو رنگ صورتش عوض می شود و تو چنان عرق کردن را می شناسی که شرم را و خشونت را. می خواهم آنچه را آنروز به ادامه نرساندم تمام کنم اما نمی توانم. صورتم عوض می شود و این را می دانم، هرکس می گوید. دیگر یک نامه ی ساده، یک نام ساده، یک حرف ساده. هیچ چیز. می گویی چه چیز را به زجر می کشی و بعد صورتی سرد اگر فرصتش باشد و پارچه ای که رویش را پهن می کند. که دوباره او می شود که همان قلم را به دست گرفته و آن که آنجا نشسته که دیگر نشسته نیست که صورت سبزش که دیگر سبز نیست که اگر می خواست آنچه باشد، باشد، صورتی می شد که نیست و خاکستری باشد که نیست و او اگر بود می توانست بهترینش را بردارد به او بچسباند و تو که تنها آن تصویر را در جهات مختلف تکرار می کنی دستهایت ورم می کند که تنها هم کلامش باشی که او هم به همان دردیست مبتلا و شاید یک جای خالی. خودش را می بینی که آنجا دراز افتاده یا حفره. و آنقدر ادامه می دهد که به رنگی واحد می رسد و همه اش همان می شود که دست می کشد و شروع به خارش می کند و یک سرمای دیگر کافی ست. او و آن دنیای گندیده ی سیبهایش را. اول درد و بعد چشمهایت خواهند خارید. حق با من نیست که دستش را می شناسم. خودستایی اش را. و حصر می کنم به دیوار. یادم که می آید فکر می کنم که خودش را کشت. آنقدر اینها را به گردنش رساند که پاره اش کرد. چپ اش را پاره کرد. من اگر بگویم، یک چیز را می گویم که راهش سنگ و ساچمه نیست. و تنها همین آب. تا دوباره در جایش بچسبد. و روی صورتم تف بپاشد. دستش کند می شود و تا فراموش می کنم، می خندم. آنوقت خالی اند. حفره. و تحقیرش کرده ای. نمی بخشم. پاهایش دیگر که آرام اش نمی کند. برای همین چهره های ساده، یک شکل، شبیه، بی خط و نشانه، بی رنگ. از آنجا این شکلی ست. به دور یک جعبه. جایی که نیست. چرخیدن و چرخیدن با بی صدایی و بی با بالا رفتن و بی با چسبیدن. من آن وقت مرده ام. با سبز سیر و با آبی ی سیر. و وقتی بیرون می آیم می خواهم کسی را ببینم که آن چیزها را می گوید و روبرویت می نشیند بی آنکه ببیندت. می خواهی چیزی توی گلویت نپیچد و هر آنچه، او که می داند، بی آنکه ببیند، همه چیز را. گفتن اما جان می خواهد، برای همین آبی ی سیر و بمیری. تازه اگر زبانش را فهمیده باشی. اگر برگ داشتم. نوار ساده و راه های بسته و هر آنچه شنیده ای. جانی که کنار هم پیدا می شود اگر بگذاری شان. حفره. و تا به یاد بیاورم، همان می شود، همان نگاه، همان خالی. و می گویم انگار می خواهد باران ببارد و آنها را به هم می رساند و از هم دور می کند، که در فاصله ای نگه می دارد که به هم رسیدن شان خراب می کند یا می خواستم بگویم، می گفتم یاد خود من، با و آن آب همان فاصله ی با خود من و دیگر چه، شاید گفتم آنچه از آن دیواره ها آویزان است ابر را سوراخ می کند کما اینکه آن درخت که هنوز ندیده ام ابر را پاره می کند. چرا نپرسم؟ اگر مرده باشد؟ حالا یکجایی نشسته و دیگر به آن جعبه فکر نمی کند که فاصله را تنظیم می کرد و دیگر نه به تو. اگر نباشد چه و دیگر از همین چیزها که وقتی آدم به او فکر می کند مغزش را خراب می کند که حالا کجاست و چطور یکباره آنجا نیست و وقتی یکباره نیست چیزی خالیست، آن جعبه، انگار آن جبعه را تازه می فهمد که وقتی بیرون آمدم او آنجا بود که برگی سفید لباسش را ورق می زد که دیگر جعبه هم نبود و اصلن از کی آنجا نبود و چرا آنجا نبود. می شنوی همه شان گفتن که اسیر کرده بی آنکه قاطع باشد و یا بداند و دانستن که غرق می شود، فهمیدن که غرق می شود، هو می شود تنها به خاطر مواجهه ای که خواسته نیست. تنها به خاطر چیزی که نمی رساند، نمی ستاید، می گویی می چشاند و چشیدن یعنی همین که او تف می کند و به جای خودش می چسبد و احساس گیجی می کند و هوا می خواهد، یعنی وقتی هوا می خواهد، چیزی هست و وقتی نمی خواهد، اگر مردنش اینطور بوده باشد. فکر می کنی اگر یکروز آمده باشد، و نگاه کرده باشد، و دیگر هوا نخواسته باشد و تو آن را به عهده خواهی گرفت. این را کسی نمی داند. کسی نمی داند چه کرده، چه دیده، چه خوانده. تو می دانسته ای و ادامه اش دادی با قبول تعهدش و با قبول زجرش و با قبول اینکه دیگر هرگز نخواهی اش شناخت یا به یاد که هرگز نخواهی اش آورد. و هنگام جان دادن، لگد انداخته؛ نمی خواسته؟ این را هرگز پرسیده ای؟ از جبعه بیرون افتادن، و پرسیدن را.
حالا می فهمم چرا خوابم نبرد و توی خواب ترسیدم و زیر آب فکر کردم چقدر راحت بود اگر آب بود. تا شب که کسی برایم تعریف کند که چطور پسربچه ای به خواب رفت و دیگر از خواب برنگشت. آنچه فراموش کرده ای، آنچه در فاصله نگه داشته ای، یکباره توی سرت می پیچد و انگشتت را حیران می کند. زخم گشوده. چراکه مادر در بسته گی ش تکثیر می شد و بیداری اش را می ستاند. یادش به خیر.


از مجلد اعترافات
به لئا به خاطر پراگ
مهر هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Friday, September 26, 2008



دردهای بی ساحل
در انزوای بوم
ترک می خورند
تقطه های طولانی



یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه


مرا ببخش که قرص می خورم و گاهی خسته ام. گفته بود، خیزرانی. خیزرانی نام بود. و منتظر بودم. اگر نگویم، کبود می شوم یکروز. که از رنگ آمده بود. نارنجی ی تند و بنفش تند برای صورت و فیروزه ای که برای زن بود و گلهای زرد و یادش بخیر. ادامه اش روی دیوار می رفت و جان می گرفت که بایستی تماشا. از آن طرف هم دود. روی صورتش گلوله ای از بی اعتنایی که توی دستش هم بود و نشان می داد به نشانی که پشت سر با موهای نرم نشسته بود با زخمی سبز بر فرق پیشانی اش که گشوده می شد به هوا و نامرادی. با لباده ای بلند و خطوطی کهنه. از نمایش. که آن روز آمدم و روی پنجره ات را زخمی کردم. حالا صورتت که پشت صورتم چروک می شود. توی آن چشمها مجذور. کمان گرفته نه آنقدر که رویا باشد، بی مسامحه، و سلحشور و عریانی. خیزرانی نام بود. نرم نرمک بازشناختن آرزویی که دیرینه می کرد. انگار آن دیوار که به گرمابه می رفت. آن بخار کدر همه جایی. دامن گشوده می شود که ماه بیافتد. و رنگهای درشت توی صورتت بپاشد. یکباره احساس شناختن روی ادامه افتاد. تازه از بید آمدن، از ناکجا. از گرما. از ناخن توی چربی ی گوشتت فواره می کشید. آن سال را برگرداندم و روبرویم گذاشتم. تقید به تکرار همه جا پر بود و نام که به چیز دیگری اشاره می کرد که اگر می توانست بگوید و می گفت هربار که می گفت من همان حالت بنفش ابرو را به یاد می آوردم که گوشه ای از پاییز بود در دستهای غرق شده اش. جریانی اسیدی که آنجا را به خطوطی تیز می رساند و از آنجا به دیوار. نامی که برایش گذاشته و خاطراتی که بعد، یکنفر می آید می گوید که می گفت و همه جا نشان از گفتنش هست که می خواست یکه باشد و تنها خودش نباشد که فاصله اش را با گفتن حفظ کند تا خواندن نشود و به یاد آورده نشود و همانقدر که زود آمده بود برخاست به رفتنی که دیر یا زود نوبتش می شد و می خواست گیجت کند و چیزی را می گفت که پیدا کردنش آنجا محال بود مگر به نام کنارش اگر می توانستی بفهمی و وقتی می فهمیدی که رنگها توی هم غرق می شدند مثل دستهایش که آن حجم را در برگرفته بود و اتصالی داشت به دیواری که تا ناکجا روبروی هم ایستاده بود با چشمی محال که ردش خوانده نمی شد که از خواندن می گریخت و تنها می خواست که از همین گریختن بگوید وقتی می گوید و می گفت و یادی محو از کمال نارنجی در عطری که دود و چشمهای خمار به گریز در انتهای خطوطی که شکسته به هم می خورد و وقتی می خورد حالش به هم خورده بود و او که بلندای دامنش را روی صورتی انداخته بود بوی اش را که انزجار دستی به همراه عطش آلوده اش می کرد همین ها را کنار هم گذاشته بود تا خوابهایش را به برساند. از جنوب های سیاه، از اغراق ها. بی آنکه بداند از کجا آمده. بی آنکه ردش را گرفته باشد. بی آنکه او را بشناسد. همدردی اش همانقدر بود که می فهمید. بعدها می فهمید. و دستش را جا می گذاشت. همانجا گذاشت. گداخته. و دیگر که هرگز بازنگشت گفت. اعلامیه ها، بولتن ها، نامه ها. همه ساختگی ست. و هیچکس جز آن موهای یشمی. بی آنکه گذاشته باشد کسی دستش را بخواند. در زیر خروارها سایه. تنها که نامی باشد. تردید. از همان جا بیرون پرید که بگوید. من آن گفتن را گرفتم و پناه آوردم. و دیگر نفهمیدم اول کدام آمد، من که می آمدم، یا او که می گفت. هر دو در فاصله ای صد سال. عضلات کرخت. بانوهای بی فرجام. و پرسیدن چطور آبی خسته شود؟ و همان معضل سوراخ ها. برای همین هیچ نقطه ای نیست. خالی نیست. همه اش ادامه ست. خیزرانی نام بود. یا به سمت فاصله های منظم و بلند. یا به سختی ی نزدیکی و کوتاه. این ها را که گفتم. می خواستم به او بگویم که نفهمد و بزاق در گلویش چفت شود. دلش می سوزد. شبیه آن پیراهن فیروزه ای. شبیه آن شکاف عمودی. آنجا که آتش شعله می کشد و پوستت را می سوزاند. به چسبیدن. آنکه می خواست از پشت ببیند. همان رنگها نبود. آن صورت که شناختنش نمی شد. و آن رقص. و آن موسیقی. از بالا، سبزهای در هم رفته. از پشت، خواب. دریغ از درنگی که زن باشد، دریغ از دندانه ای که مرد باشد. از آن همه شعله ای نیست. افروختن تا مدام طرح هایش را ببلعد. ببخش که تنهایم با تو. گفته بود، خیزرانی. بی آنکه رابطه را بریده باشد. چراغهای روشن. و آن پرده. دنبالش می گردم. نور فریبش می دهد. انحناها را گم کرده. زمخت. سوراخ ها را با هرچه پر کند، گسستن نمی شود. این را می داند. از نوشتن می گریزد. هر خطی که نیست. این را می خواهد بگوید. و آنها می گویند. اگر خودش بود، خیزرانی که بود، این را نگفت. کاش فقط تمام رنگها که حرف می زدند را می شنید. به حرفهای قدیمی. به جزییات. تا آواز دستت بیاید. دوباره می نشیند. همیشه دوباره. همیشه آنجا. همیشه او می ایستد و می خندد، او می نشیند و می خواهد خواستن اش را پنهان کند که دستهایش بی جان و پوستی که اگر جان می گرفت؛ نامی داشت که نام خودش بود اگر نبود که سیمایی نبود که از آن او باشد که آن وقت بعدها، وقتی می گفتند، او را خواندند و هربار جانش می آمد و دوباره فیروزه ای بود که نه لباسش بود که جان بود وگرنه برهنه نشستن که رنگ نداشت، گفته بود، خیزرانی، نام بود.
همه چیز به آن لحظه بستگی دارد. لحظه ای که روبرویش خنک می شوی. پنجره باشد و پیشانی باشد. این حرفها را دیشب داشتم. حل شد. حجم اش اینطور بیرون ریخت. به آن شب دیگر که رسیدم، کنار هم که چیدم، آن چه می خواستم شد. نه اینکه بدانم، یا آنکه دانسته باشم. او می خواست از من فاصله بگیرد تا بکارتش را به کاغذ نگیرم و همین شد، گفتم خاطراتم از تو و هرچه بادا. انتظارش را نداشت. من هم نداشتم. نمی فهمیدم. نزدیکتر رفتم. تویش ایستادم که بفهمم، گفتم نمی فهمم و حرف تازه ای نگفتم که دستش را رها کند، نکرد و به همان سمتی رفت که می رفت و من از ایستادنش را دور می شدم و امتدادش را در دستهای خودم می جستم که با همان تارها بنوازم. آن وقت، آواز خودش را دارد. تو در آواز دیگری نشسته ای. در آن دیگری آن رقص حالتی به خودش می گیرد که آن حالت که ریخته می شود، این می شود که تو از آن نمی توانی بگریزی حالا که من توی آن آواز رخنه کرده ام و می توانم حالت خودم را بگیرم که دارم به حال تو نزدیک می شوم و می خواهم همان حال را از نزدیک با دستهای خودم آلوده کنم و من اینطور می توانم موسیقی ی تو را دست بکشم که آرنجم خشک می شود و وقتی این خشکی کنار آن زمختی بنشیند، همه چیز روشن می شود که ما هر کدام در همان آواز نشسته ایم که نه از آن تو بود و تو خوب می دانستی چطور باید از آن خودت کرده باشی اش بی آنکه بداند نه این اوست که اینجاست که راهی ست برای رسیدن به آنچه تو می شود و کسی از او نمی پرسد و من که می پرسم رنگها با باد می آمیزند که همه چیز را محو کنند و دستت در خطوط تنش رسوخ کند تا آن تازگی را بیرون بکشد که من را در تفاوت بنشاند با هیچ حسی از آمیختگی به بختی که همان بر چهره ی اوست و سبز که از آن دیگری ست و وقتی این را می دانی دست می کشی و تمامش می کنی، من می مانم و ادامه ای که روی صورت ساده ی دیوار می رود و به دنبالش می کشاند این همه سال و تا ابد همینطور بماند که هی کسی بیاید و من باشم و هی کسی باشد که تو باشی و هی او همانجا دستهایش بی جان. عاقبت دست، با نبضی که نمی زند، بر شانه ای که ندارد، فرود می آید و صدایی که نیست در گوشی که نمی شنود آن آواز ادامه را می خواند.
مرا ببخش... این درد تازه



برای مجلد اعترافات
به ارنست لودویگ کیرشنر و امیر حکیمی

مهر هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Thursday, September 18, 2008



مگر یادتان رفته که ژاک عاشق حرف زدن است، بخصوص اگر درباره ی خودش باشد، و این جنون پرگویی مخصوص طبقه ی اوست، چون آنها را از خواری و حقارتشان بیرون می کشد و بر کرسی خطابه جای می دهد، و بناگاه آنان را به افراد جالبی بدل می کند؟ به نظر شما چه چیزی عوام را میدان اعدام می کشاند؟ سنگدلی؟ اشتباه می کنید، مردم سنگدل نیستند و اگر زورشان می رسید این بدبختی را که روی سکوی اعدام احاطه اش کرده اند از چنگال عدالت بیرون می کشیدند. اینان اگر به میدان اعدام می روند، برای آن است که وقتی به محله شان برمی گردند مطلبی برای تعریف کردن داشته باشند، حالا صحنه ی اعدام باشد یا هر اتفاق دیگری فرق نمی کند، فقط می خواهند دارای نقشی باشند، همسایه ها را دور خود جمع کنند و آنها به حرفهایشان گوش بدهند. کافی ست در خیابان جشن و سرور به پا شود، خواهید دید میدان اعدام خالی می شود. مردم تشنه ی نمایش اند و اگر نمایش جالب باشد همانقدر لذت می برند که برگردند و برای دیگران تعریف کنند.

ژاک قضا و قدری و اربابش – دنی دیدرو




یادآوری : همان کتاب – همان بخش


دیدن که سرد بود. دیدی؟ روانم را می خوابانم. قول می دهم. و باز می گردم. به خنده می گویم. به س. از پس ابر ستاره های سرگردانی. گوشی را می گذارم و فکری. لحظه ای دوام نمی آوری. می ترسی. و وقتی از ترسهایت دهان باز می کنی، ترسویی. و این صدا چقدر دوام دارد. از تمام لحظه های دیگر، خودت را نبستی. س را تماشا می کنم. موهای ریخته اش را دست می کشد و عینکش کو؟ شاید نداشته. هرگز. کنار این همه چشم، خودش را ول کرده، که همیشه می کند، فکر می کنم. و دروغ هایش را پشت تصویرها و ضربه ها پنهان کرده. به خودم می آیم. می شناسم اش. بی شک. به جایش آوردی. خودت را به جایش گذاشتی. دست به موهایت گذاشتی. خندیدی. به خاطر چه؟ بعد مارلون براندو را نشانش می دهی. آینه می بیند. چشمهایش را جمع می کند. به صورتک و اداها و اطوارها، به چه رازها که دارد، به آدم فکر می کنم. به کاشفان قطب... سردم می شود. صدایش را بلند می کنم. با این نلرزیدن صداست که آن طور شده. لباسهایش را در می آورد. اول شلوار سیاه. کت قهوه ای. پیش تر نمی روم. حالم به هم می خورد. و دست روی شکمش می گذارد. می گوید همین جاست. قهقهه اش مصنوعی ست، از پنجره دیدم. دارم خودم را بر می گردانم. روانم را خوابانده ام. با من حرف بزن. وقتی سرم پر از کلافه ست. و بالهایم را جایی گم کرده ام. به خاطر هواست. یادم می آید باز هم گفته ام. همیشه همین است. به خاطر هوا. سرد می شود. همه اش سرفه. سرفه. قطع می شود و برگ که بریزد. آنوقت جای دیگری برویم. من اینجا دیدن ندارم. بیهوده دارم. و سکوت دارم. و ترس دارم. و خودم نیستم. بگردم. دارم خودم را برمی گردانم. اگر تو حرف زدی، بنویس. نوشتن ندارم. یعنی برس به سوختن. لکه هایی از ابر برمی دارم. روی دامنت می گذارم. که تو نقش می زنی. وقتی نمی زنی، من نیستم. همه اش همین. می میرم که کاری کرده باشی. نکردی. درد من حرکت بود، همیشه. گفتم. روبرویت نشستم و فکر کردی غارتت می کنم. تو را به پیشانی ات که چسباندم.. تو را به دست... تو را به آن دیوار.... من از خیال گفتن بی باکم. راهش را پیدا کرده ای. به س می گویم. همچنان که حرف می زند. با صدای زنانه. حرکات صورتک زنانه. دستهای زنانه. انگشتهایش را که نگاه می کنم و باز یک جوراب. و حالتم عفونی ست. می فهمم و سکوت می کند و توی چشمهایت بهترین دنبال نگشتن را قایم کرده ای که با هرکس همین کار را می کنی و چه فرق می کند. چه دوری ای ست که نمی فهمم. یعنی خودم نباشم؟ این حالت در من هست و به خاطر هواست که سراغم می آید و تازه می شناسی و بعد یکهو می ریزد بیرون. دست من نیست. همیشه خواسته ام و بلند شده ام و توی صورتشان ایستاده ام و یکهو تمام شده، ریخته ام که یعنی رهایم کنید و کاش صرع داشتم، دهانم کف می آورد، می لرزیدم و زرد می شدم و نگاه می کردم بالای سرش، می ایستادم و نه دستمالی که توی دهانش بچپانم که زبانش را به دندان نپیچد و دایره ای باز می شود که انگار چه دیده اند. من که سراپا عفونتم. بی قید تماشا می کنم. آنوقت کسی چه می گوید، می گوید صرعی ست. قرصهایم کو؟ و به یادش می آورند و آن چهره که هرگز یادم نمی ماند، که بی حالت و بالای سرم. حتمن توی دلش می خندد س. وقتی حرف می زند می خندد. وقتی لباسهایش را در می آورد و از همین جا که بوی عطرش دماغم را می سوزاند می خندد. همان چیزها را که می گوید می خندد که از پنجره دیدم. صورتم را به شیشه چسباندم. ببیند که می شناسدم و حرف می زند و تمام نمی شود که عکس را می آورم روبرویش بچسبانم به شیشه که از خودش برود و چشمهایش را جمع می کند تا هرکس را رها کند به شیشه می چسبد و تصویر بالا می رود، من صرعی. از کی؟ دیشب. خنده ات می گیرد. باور کن. چیزها را می شمارم. پیش خودم. واقعن. از دیشب. باور کن. الهامی ست که می گوید اوست وگرنه چرا دنبالش بپیچم و اینجا را پیدا کنم که حالت نجات دارد؟ و برسم به افتادن و تماشا. دستم به توطئه می لرزد به تماس صورتی که ویرانش می کند. نزدیک می شوم و می پیچم به امید صدایی، تکراری. و مجسم می شوم به حالت گفتن توطئه. با اعتراف نه. با رذالت. خاص به تمامی لرزیدن. از نو که آرزو می کنم و به جایش می روم و رهایش همانجاست که می کنم، که می پیچم و چشمهایم را بر می دارم. پنجره سیاه می شود. گفتن یعنی همین. با من حرف بزن. و این در میان هواست که می ترسم. که چه زود فهمیدی. که همیشه به چیزی بچسبی که بین هوا و زمین، بین افتادن، درمانت کند. قرص هایش؟ من که به خاطر نمی آورم تنها نزدیک است. من که آن بالای سر ایستادن را و به تبسم دیدن را. چه سردی ست دیدن از این فاصله که بر من افتاده و لرزیدن. یعنی سوختن دانه به دانه ی نقطه های نقره. که گرفتاری نور گرم نمی کند. هیچ. صورتم را از زردی ی پاک، از آن همه صداقت، پاک می کنم و صاف توی صورتش که نور چروکش را پوشانده. حس تنش را دارم با تنها یک جوراب. حس نفس زدنی زرد که آرام می شود به قاعده ی تکرار. درست روی پیشانی ش، آنجا نوشته س. به شانه ام نزدیک می شوم و خود را در آغوش می گیرم. با استخوانهای تنم. توطئه را برداری، به سوی پنجره دویدن را پایین بیاندازی که رهایت کند و بازی شوم از شانه ی دیگرت. به صورتم گفتم و بالای لبهام، آنجا، نواری سیاه آویزان کردم... دوباره با خودت ساکنم کن به خرسهای سفید و برق از صورتم پرید.



از مجلد اعترافات – به س ق
شهریور هشتاد و هفت




....................................................................................................

                                  Monday, September 15, 2008



من شب می شوم
و یک درخت پرتقال، شب را چراغان می کند

از شعر "در آسمان قدیمی" – آرش جودکی



یادآوری : بخشی از یک کتاب – آرامگاه


راست روبرویش می نشینی. دلت برای خودت تنگ شده. ماه را حاشیه تبعید می کنی. تاریکم. و می گوید زوال یعنی همین. آرامش. و از قحطی می آیم. سایه به سایه ات می نشینم و تماشایت می کنم. و آن همه چه شد؟ خودت را باخته ای. اشتباه من بود. چطور بفهمد؟ نمی فهمد ! چیزی شبیه می خواهی به یاد بیاوری می گویی. و اینکه نمی توانی به یاد بیاوری. و همیشه وقتی به یاد آوردن آغاز می کنی، پیش از هرچه یک درخت می آید. با خودت می گویی کجاست آن درخت که بیاویزی. با این همه، هر چه می گردی، چیزی پیدا نمی کنی. اما من از نفرین می گریزم. و برف. براستی دلت برای هیچ چیز تنگ نشده. و نه آن قدم زدن هایت. جایی که فقط تو باشی و او و ماه نباشد. که دیوار و درخت را به خاطرت بیاویزد. چیزی به راه می افتد. جسارتت را می گیرد. عقب می نشینی. به جا نیاورده ای. و عریانی. آنچه مجذوبت می کرد. از پله ها بالا می رود. قدمهایش را شماره می کند؟ یکبار دیگر. کسی او را شناخته. مهلت نمی خواهد. دلیل نیاورده. ساده. و دست به نرده ها می گیری. از نگاهم پرهیز می کنی. فرصت تمام شده. زمان می ایستد. تمام می شود. این را به یاد می آوری. و او را. دوباره خط می کشی. به دیگری فکر می کنی. لباس هایش را می آویزد. عقب می رود. به آینه نگاه می کند. به رویت دست می کشد. روی میز توی گوشت می خواباند. یا توی گوشش می خوابانی. با سرخی بیرون می روید. و نمی خواهی هرگز دوباره ببینی اش. نگاهت گرمتر می شود. بی گناهی. این را دوست دارم. و او که عذابش را پشت خنده ها و شکلک ها، چه چیز را، پس، پنهان کرده؟ کاش این همه زمان من هم داشتم. نشانت می دادم. دستم چطور می لرزید. و پشت یک سنگ. و پشت یک بوته. و کنار آب. چطور بگویم؟ از خودت دفاع کرده ای. به او که از همه بی اعتناتری. به او که می دانی دهانش را باز می کند. آخرین نفسهایت را می زنی. انگشتهایت را روی هوا می چرخانی و صدایت را می نویسی. تا از فاصله ببینم ات. چطور می خندی و آسمان پر از آهو را خلاصه می کنی؟ روبرویت می نشینی. تقاصت این بود، روبرویت بنشینی و هوای ساده پیدا کنی. نمی خواهد. آن چیزهایی که زودتر از روبرویت دور می شوند. دوباره برمی گردند. آنها را می گویی. وقتی گوش می دهی، جز هوا چه خواهی شنید؟ و پشیمان نخواهی بود. فرارت را میان برگها جشن گرفتی. در کانون عدسی. پراکنده. چه چیز، اینجا محسورت می کند. سوگند به تنها آنچه وفا می کنی. وفا کرده ای. دورتر یک سیب. دورتر پروازی. که با چوب به جان درخت می افتی. رها شده. این شباهت و تمام آشفتگی. اگر آسمان بچرخد. به دنبال آسمان که می چرخد. به فریاد نمی رسد. گم می شوی. اگر تنها آسمان. چیزهایی که از روبرو می آید، روبرویت را می گیرد. فرو می روی. صداهایی که می گویند بازگشته ای. نه آن آسمان را داری، نه این را داشته ای. سرک می کشد. نفرت بیشتر جان دارد. از آن روز که لرزید. آن روز به گوشم رسید. دیدی. به رویش نیاوردی. کندن آن رگها. آن گوشتها. از هر زاویه. در آن کانون. مرعوبش می کنی. استخوانهایش را لمس می کند. سردش می شود. سر می خورد. آن سفیدی آنوقت مزاحمت بود. و به پنهان کردنش می خندد. حرف می زند، حرف می زند. نه اینکه آنجا باشی. باد سرد صبحانه توی صورتت می خورد. چشم که باز نمی شود. پراکنده. قدمهایش را می شمارد؟ آه... می خندی. چطور می توانی جایی برای او پیدا کنی. تار می شوی. دستت لرزیده. همه چیز تکان خورد به لرزیدن لحظه. دور و گزیده.
وقتی آنجا نشسته ام. انتظار سرکوبم می کند. از پنجره به باد نگاه می کنم. دلم برای هوا تنگ شده. برای صالح. می ترسم زیر نگاه مردی که روبرویم نشسته خرد شوم. وقتی می فهمم مدتهاست دستم را تکان نداده ام. وقتی می فهمم همه جای تنم خواب رفته. از مدتها پیش به حالا نگاه می کنم. می بینم همیشه دستم زیاد تکان خورده. متحیر می شوم. سعی به حرکت دادنش می کنم. لرزش خفیفی توی سینه ی چپم می پیچد. صدای خمودگی ی آن مرد دیگر که انتظارش را می کشم از دور و صدای زنی که حتمن روبرویش نشسته. روبرویم لهجه ی عجیبی بلند می شود. به چهره ی مرد خیره می شوم که با آن صدای غریب چیزهایی می گوید. کمی می فهمم. می بینم به هر چه می شنود اعتنا نمی کند. کاش اینطور بودم. نمی خواهم بدانم کیست. به دستم فکر می کنم و سعی می کنم از آن بند سیاه جدایش کنم. روی میز را نگاه می کنم. آدم مرتبی ست. دوباره از پنجره باد می گذرد. با چشمهایش چیزها را تهدید می کند. آدم را نمی بیند، تحقیر می کند. تعریف نابی از دیدن دارد. اگر جای او بودم مدتهاست که از پنجره پریده ام. به شاخه ی نزدیک نگاه می کنم. حتا بلند نمی شوم. مرد دیگری می آید و جای زن قبلی را می گیرد. همچنان دستم تکان نخواهد خورد؟ و برای مهدی. شنیده ام همجنس باز شده و خودش را توی تایلند حبس کرده، یا یکجای دیگر. شاید مرده. آخرین چیزی که یادم می آید این بود که یکروز آمد و بازهم تشکر کرد. برای چه؟ و بعد دیگر رفته بود. یکبار هم زنگ زد. صدای خودش بود. یعنی شاد بود. خواب بودم. وقتی حرف زدیم نمی فهمیدم چه می گوید. یادم نمی آید. شاید مرده. یا آنجا خودش را حبس کرده. یکروز می روم و برش می گردانم. به کجا؟ به میز نگاه می کنم که فرسوده ست. خنده ام می گیرد و به یاد کافکا می افتم. انگار میز قبل از اینکه میز باشد، یکی از عناصر جهان کافکاست. اصلن برای من معنی اش همین است. و تمام چیزهای دیگر. و با اینکه مضطرب می شوم هنوز دستم سخت به بند سیاه چسبیده. مثل خیلی های دیگر. اگر بلند شوم، آن مرد نمی تواند ببخشدم. اگر بتواند هم، دلش می شکند. اگر تکان بخورم همینطور. اگر حرف بزنم چه؟ لهجه ی غریبش را توی صورتم می کوبد؟ و اینکه چقدر از زمین فاصله داریم. و دستم فکرهای خودش را دارد. مرد تازه رسیده، کنار من نشست. فهمیدم می توانم بلند شوم. نگاه مرد روبرویی روی شانه ام نبود. دستم تکان خورد. کسی که انتظارش را می کشیدم از اتاق بیرون آمد. نگاهم نکرد. به سمت مرد تازه رفت. دستهایش را فشرد. چیزی گفتند. بلند شدم و بیرون آمدم. باد توی صورتم خورد. کاغذها را توی آب ریختم. آن مرد با لهجه ی غریبی که در چشمهایش داشت، از پنجره دور شدنم را نگاه کرد بی آنکه شاخه ی نزدیک را ببیند.


برای مجلد اعترافات – به وودی آلن و س ش
شهریور هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Tuesday, July 29, 2008



هفت آواز در سايه‌ي شمع
پنج : آواز مهراب / به حامد


بودا
پدر مقدس
و ای تمام آلات مردانه
من از کنار آجر خسته‌ام
چونانکه برادر به آب افتد
و بیمار تازه
قمریکان در گلوگاش
آواز تبعید بخوانند
دست به دامن حوض
تمام التهاب
در امتداد انگشتهام
سرخ
آغوش برادرم بود
که باد از درخت می‌گذشت


ای آتش
ای
علاقه‌ی پنهانم
چه خاطر از پیرهنم می‌گذرانی
که یادت کرده باشم
در آن وجدان یائسه
من از کنار دیوار
ازین رگها که بر آستینم آبستن‌اند
تلاشی‌ی خاطراتم را
ورق می‌زنم
وقت که خواندن
کنار تو می‌سوزد


بودا
پدر مقدس
و ای تمام آلت
برادر گوشتم
ستاره‌ای‌ست در حوض
به عمق سیاه
و تبرک
چونانکه ماه از آب بیرون افتد
و ماهی‌طلا -
هرز نمیرد
- در عطلت برهنگی‌ش
دست به آغوش حوض مرتکب بود
و آرزو از مرگ می‌ستاند
تا قمریکان از جنایت خود بهراسند
چراکه نبض
ای آوند –
سیاله‌ی بی‌همتا –
قرار ماندن را به تعویق می‌انداخت
وقت که صورت جنینی‌ی زانوم
علقه‌ی خاک می‌گرفت
برادر تنم
جنازه‌ی تردی‌ست
با چشم بور
مانده بر تمنای حنجره‌اش
من از کنار نباتی‌م
ریشه در هولی جانکاه نهادم

تنها
تبسمی
بر آن حضور نشئه



مرداد هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Sunday, July 6, 2008



پراکنده
فصل اوهام – کتاب سور


آنجا کودکی ست(1) که دستهایم را روی شکمت گذاشتی و وقتی آوردی اش، من بودم، آنجا، می گریستم. از ناف تو پیوندی ست با کودکی که می دیدم اش و وقتی چشم می گشودم، مرگ کسی کنارم بود، صورتی که دیده بودمت. فریاد زدم که پدر نیستم و وقتی دوباره چشمهایم به دستهایم افتاد، بودنم هنوز بود که شبیه کودکی ام بود و از نگاه او که می آمدم و از نگاه خودم، پ مضاعف بودم، در کنارتر، آنوقت می خواستمت/ که طوطی روی انگشت اشاره ام می نشست، که لال نبود؛ اگر حتا می گریست، دست گذاشتم و آرام شدم و پاهایم به جداره ی پوستینت نکوبید، دیگر، و خودم توی خودم، و زیر نگاه خودم، ریزتر می شد، شبیه تر، دورتر... آرزو(2)

بازپرداخت – خطی که روایت را به هم می رساند، می رساند به شهریار که گاهی از دهان طوطی بیرون می ریزد، با تکرار. و بعد زن می آید، و بعد التماس نگاه تو می آید، و بعد، وقتی چشمم به نور می افتد، چهره ای ست که نمی شناسی. تو، که متقاعدت کند و این تنهایی ی شناور بماند(3) در هر بار که نگاه می کنی. کودک بازی ی خواستن توست. کودک، دوباره ات، این بار که تو کودک نیستی. و شهریار، اگر هم همیشه بوده باشد، تنها روزهایی ست در یادت مانده(4)، در رحم بودی که او نبودی، که می گریستی و سیاهی بود که راز تاره ی نوری بود در فاصله ی او – زمین. شهریار سرد، و تو مشت کودکت را گره می کردی، بر در می کوفتی، تا بیاید. که شهریار یکه بود.

برداشت – اکنون صدای در را می شنوی که می کوبد : دستهای بزرگ تو بر قلب کودک فلزی اش، که با تو تنها نیستی. و آن چهره که نمی شناسی. به یاد می آوری و نمی شناسی. وقتی می گویی و صدایش می کنی و چشمهات را می بندی تا دوباره همانطور ببینی اش که هست، آن صدای کوفتن بر در از منقار طوطی بلند می شود، از تکرار ناآرام منقار... تو هم اویی(5) – که به یاد می آوری – که بر آن دیواره گوشتین کوبیدی؛ هم او که گریست و اکنون، هم او که می نگریست : تو می آیی و از پیوند گوشت و خون، می گسلی.


خورداد هشتادوهفت


پانوشت ها

1) از آنهایی هستم که سالهاست برای نوشتن یک داستان بلند، خودشان را آزار می دهند؛ و مدام از خود می پرسند چگونه می توانم جهانی دیگر بسازم؛ و بعد پرسشهایی چون این، پیوسته ذهنشان را مشغول می کند. از آن دست آدم هایی که جزییات سرگرم شان می کند و نمی توانند روی یک مساله، بدون پرداختن به ریزترین ابعادش، تمرکز کنند. همین می شود که بهترین طرح ها و ایده ها را فدای آن چیزی می کنند، که اهمیتش بسیار کمتر از آن چیزی ست که تباهش می کنند. آنوقت دیگر نمی توانم خودم را دلداری بدهم، آنچه ساخته ام فرو می ریزد، و من بی آنکه خواسته باشم، با پرداختن به سوالات اساسی، زندگی را از دیگران دریغ کرده ام و این مایه ی افسوسی می شود که وجدانم را برای مدتها می رنجاند. افسردگی بلای جانم می شود و احساس زنی را پیدا می کنم که مجبور به سقط جنینی بوده و هنگامی که به آن اجبار فکر می کند، از آن توجیه منزجر می شود. ما زندگی مان را تحت تاثیر کشتن آن چه زندگی اش وابسته به ما نبوده، آلوده به زجر و بدبختی می کنیم و بعد برای فرار از آن اندوه، اندوهی دیگر می آفرینیم. و این آفرینش تنها مایه ی زندگی مان می شود.

2) Bon appétit* !

3) تصور اینکه زندگی ام قربانی ی کنار هم نشاندن آدم هایی شده، که ایده ی اصلی شان را از تجربه ی بیرونی ی من گرفته اند و انبوهی از حجم را در ذهن من تکثیر کرده اند؛ بدون آنکه در کنار هم بتوانند همزیستی ی مسالمت آمیزی را به نمایش بگذارند؛ زخمهایی چرکین در درونم می پروراند. آنجا، ما زبان هم را نمی فهمیم و زندگی مان پر از هراس می شود. آنها بدون آنکه نزدیک به من باشند، در نزدیکی من خیمه می زنند بی کمترین نشانه ای از اتفاق نظر؛ و من بی آنکه آگاه باشم، اغفال می شوم با طرح نقوشی که فکر می کردم، همیشه، بستگی اش به من بوده. آنها از پذیرفتن من، زبان من، دنیای من، سر باز می زنند و با حساسیتی یگانه، سلاخی ام می کنند. آنگاه من ناخواسته به قضاوت می نشینم، جزییات را کنار هم می نشانم، نشانه ها را، و حکم به اعدام شان می دهم و ناگهان خود را میان آن همه خون بی گناه پیدا می کنم و از اثر این گناه، به دیگرانی خو می کنم که از پوست و گوشت همان هایند. تقصیر را در بیرون از خود جستجو می کنم و همه چیز را آنجا می یابم، جایی که نمونه های ذهنی ام پروار می شوند و بازنمودی در من پیدا می کنند و من خود را گناهکار می بینم. با خود می گویم تنها اگر دنیایی بیافرینم که بتوانم آن ایده ها را در نمونه ای جدید بازآفرینی کنم، می توانم به حقیقتی یکه از پدیدارهای دیداری ام دست بیابم که آن همه نامرادی را، بر فراز ایده ای بنشانم ورای سرزنشی جاودان. این گاهی ست که همیشه پرسشها سر بر می آورند.

4) Il existe aussi / dans ma mémoire / des flaques de cire / des visages qui fondent ( در حافظه ام نیز / هستند تکه های موم / چهره هایی که ذوب می شوند )

5) ویرانی. تمام عمرم را وقف شادمانی کرده ام. لحظه ای که هرکس در جای خود نشانده شود. نگاه که می کنم، نیچه و کرکه گور را در دو قطب مخالفی می بینم که سقراط را از دو طرف می کشند و می اندیشم که افلاتون چطور فراتر از زمان، هر سه را آفریده. آنجا، از فیلسوف خبری نیست، در حقیقت از او که شاعر بود، از خودش. دنیایی می تواند تازه باشد، که در آن اثری از من یافت نشود. آنجا که خود منشا اثر می شود، عاری از وجود اوست. کلمات را بر می گزیند، در کنار هم می چیند و کابوس می آفریند. برج اقتدار او، بر فراز تمام سرفرازی ای ست که الگوی او را بازپرداخته اند. اژدهای او بال می گستراند و عرصه را در سایه ی خود می گیرد به احضار هر وجود یگانه ای که در خود نزیسته، که باز محکوم کند.
داستان بلندی که از پایان ماجرا، آغاز می شود. تناقضات انسانی، نقصان اجتماعی و هیجانات روانی. ضعف ها و اختلافات طبقات، سلایق، علایق و عقاید. واگویی هر آنچه، هر آنکس می داند. وقتی به مخالفت با این نوع برمی خیزم، ملغمه ای می شود از برخورد نارسایی ی زبان من، گمراهی و فساد.



....................................................................................................

                                  Monday, May 26, 2008



چشمهات در آغوشم بماند
ای گلوی خنجر در آستینت شکفته
آهن در رگهات
می گدازد




پراکنده
فصل اوهام – کتاب سور



گوزنی با بزرگی استخوانهاش که سقف همسایه دوخته بود، از غروب می رسید با خشمی در حنجره اش و با چشمی در آتش. تو به دیدار آهو می روی، به بستر آهو، به بوس آهو؛ وقتی نوشته های روی دیوار را می خوانی و روح سرخ همسایه ی گوزن، از کنار شاخه ها و از میان درخت سرک می کشید، با طاقتی دوخته ی دستانت. خطوطی از دیوار که آهو را نوشته، همان جا که تویی، با حروفی از صدای دردی در حلقومش. الف می ایستد و تماشا می کند. از ج می گوید که چطور با حیوان خوابید و حیوان که چطور از درد گریست و من که چطور درخت همسایه را می دیدم که چشم در می آورد و چطور به بزرگی دیوار بود و چطور از غروب آمده بود به میله های خواب من آویخته؛ نمی گویم.

بازپرداخت – از لحظه ای که چشمت آغاز می شود، به نوری که آن آوا و آن خاطره می گوید و آن بوی نازک را آورد. صدای خشم گوزن در دورترین امکان جغرافیای ذهنت شیهه می زند و صدای "م" که مدام و نگاه میم که مدام علامت شاه را با نشانه ای از سر سرخ گوزن می آمیزد، که گویی خون اسطوره ای ی شهریاری ست در فاصله ای که به انتشارت نمی رسد.
از آخر نزعی ست که این انتزاع برهنه ی گونه ی پدر را آویز گردنت کرده. نشانه ی دیگر، فراری ست که شاخهایش را از او می گیرد و به آواز کره ای می چسباند که هنوزش پی زدن نرسیده. حالا شهریار به تحقیر در شاخی فروفتاده می نگرد که تویی و خون تازه ی حیوان از فرقش می تراود، چنانکه از نوشته می خیزد، از دیوار، جایی که نه دیواری ست، نه رنگی ست، جز پوست نرم ِ هیجان ِ کودکی در دستان تو و سفید مطلق و آنچه تمام از آن لحظه بر دیوار حک شده، حجمی که تمامت را می پاید. . . تمام شدن و گرمای ناب پوست گردن در رگهای آستینت.

برداشت – لحظه ای ست سمج وقت گریختن؛ و از گریختن، بازگشتن. آنجا سیاهی ست که دیوارهاش دستانت را می برد و ردیف خطوط فراری کف دستانت را در خود به یاد می سپرد. به یاد می آوری و می پاشی همچون کف زلال دستی سوخته. این جا تمام حواس کارگر نیست جز خواندن خطوط برهنه بر پهلوی دیوار با دست، که هر واژه، صدا می شود وقتی، واژه می شود. از هیجان می لرزی و کلمات از مردانگی ات پرتاب می شوند: آنگاه از جنایت گوزن، برخاسته ای.



اردی بهشت هشتاد و هفت



....................................................................................................

                                  Saturday, April 26, 2008



آنگاه لحظه ای برگشت و دید که باد تکه ای کاغذ را پشت سر آنها، روی پیاده رو انداخت.
سکه سازان – آندره ژید



برای آقای واو. و آقای الف. ح


زمان دنبالم بود، یکباره افتادم، سفید شدم. و دیدم، هرچه سایه بود. حقیقت، امتداد ذهن من شد و من تمام زندگی شدم، دیدم که چقدر می میرم، به تو فکر کردم که تنها نیستم. حالا دوباره که نشسته ام، به چشمها، اولین بار، بعد از چند سال؟، نگاه کردم، که فاصله بود؛ و سکوت کردم، گفتم یکروز میفهمم، یکهو آن روز شد که میفهمم. برای او، که منم، و برای من که اوست، که خودت را بزنی به نشنیدن، و او که می پرسد چرا، سه بار. و من که برای هر چه. درست نیست که هرچه را فراموش می کنم، که چیزهای خودم را ندارم. همان چیزها، مغشوش تر. گریه ام می گیرد، که تنها نیستم. و من که تنها برای یک چیز، یکبار. و ترسیدم. ته کشیدم، که اگر خدایی باشد، گناهم را کرده ام، و آرامم وقتی بپرسند. بلند می شوم. بیرون صدایش می کنم. از چشم شیشه خمیدگی ش را می بینم، و بغضش را توی گلویم، تنگ می کنم. هوا سنگین بود، که می گفتم، پشت چشمهایت هستم. گلهای زرد خریدم، بی آنکه بدانم، اسمش را، و برای چه. بعد که رفتم، هوا سنگین شد. من مانده بودم که حرف بزنم، و باز چیزی را پنهان می کنی، که به خودت زخم بزنی. چشم که پیداست. برگشتم، خودم را دیدم، سه سال پیش، و بعد فکر کردم، سی سال پیش. او که نمی آید، دوباره سکوت می کنم، و منتظر می مانم. و می گویم دیگر چیزی نمی گویم، و هرگز نخواهم گفت، گفتم، به گرما فکر کردم، و پایین را دیدم، که دیگر اهمیتی نداشت، آن کلاغهایی را یادت می آید، که یکبار توی آن استخر، توی آن پارک، خودشان را می شستند، و تو می گفتی، کلاغها هم به آب می زنند. و من فکر کردم من هم به آب می زنم، یکروز. تو هم به آب می زنی؟ گفتم سکوت در آغوشش می کشد، و سکوت کردم. داشت با خودش حرف می زد، و راه می رفت. و من قدمهایش را می شمردم، مراقب، که نگاهم نکند. بویش می ماند، اسمش. بی آنکه صدایش کرده باشم، و چقدر خوشحال می شد، اگر صدایش می کردم، برمی گردد، نگاهم می کند، من که با ورق ها بازی می کنم. من که صدایش را نمی شنوم. اگر می توانست، برایش می نوشتم، چقدر تحقیرم می کند. از خودش بیزار نیست، از من بیزار نیست. کسی پشت این چیزهاست. بر می گردد، و دستهایم را، و سکوتم را، نوازش می کند، بی آن که بفهمد. تسبیح توی دستش می چرخد. راه می رود. دانه دانه می افتد. نمی دانم چه می گوید، حرف می زند. خوشحالم، که برابرم می ایستد. اگر بفهمد، می بازد. من. . . صدایم مال خودم نبود، و عمیق نفس می کشم. من از او دفاع می کنم، یکروز، بی آن که بدانم، یکهو آن روز می شود. هوا سنگین شد. گلهای زرد معنی ی خودش را دارد، وقتی معلوم می شود. می فهمم و خودم را کنار می کشم. او نخواهد مرد. در را می بندم.
فراموشی، گناه من نیست.


شش اردی بهشت هشتاد و هفت




....................................................................................................

                                  Friday, February 1, 2008



اللهم و هذه رقبتی.
(.... این، گردن من است)


- صحیفه ی سجادیه -



چاقو

نهر می کـَند

در مدار بسته ی انسان

*

همیشه بهار

در چشمهای تو از راه می رسد

و باران

هدیه ی ابرویی ست که

در تو نفس می کشد

این شبان ِ یونانی

برگ ِ بازنده ست به یمن ِ گوشت آستینت

*

کجایی

*

پل به دستهایم می بندم

تا هرگز ِ بازوت

از کناره ی تیغه ی ناخنهام

پرت نماند

به خون ِ شبانه محتاجم

از این همه چشم

که زانوی ازدحام ِ بی گناهی اند

به آسمان ِ سیر

منی که درد جفت ِ رگهام

درخت را به باد تکیه می دهم

تا تو را دارم

*

چاقو

در مدار بسته ی انسان

آوند می گشاید

از کناره ی پهلو

*

کجایی

*

همیشه ی این زخم

به ادامه ی دستهای توست

و

میان ِ پرنده

تیغی

اوج را به پنجه هات می دوزد

از ارتفاع ِ هراس



از "دفتر ج"
به ناتالی
دیماه هشتادوشش




....................................................................................................

                                  Friday, January 18, 2008



کلبه ی طبعم، در افق می سوزد
وقت که در آسمان ِ شب
خاطراتم را دار می زنند

شاعر: نمی شناسم برگردان : خودم




پراکنده
فصل خیابان
کتاب سور

استفان را به یاد می آورم که نیمه ی دیگرش می گفت می خواهد تمام ِ چیز را ببیند. از اسب می آیم پایین، و شن را بو می کنم. دوباره تقصیری در من هست که راه را نمی شناسم. به نگاه اش خیره می شوم، دیگری را می بینم، دنبال چیزی می گردد، نفس می کشد.
که می گفت این زمین خیس، شبهای مستی ست که او را جا می گذارد و باز احوال سحری ست زیر گوش در پهنای ناقوس. آسمان که در چشمهایم ستاره فرو می نشاند، به راه باز می گردم، در بویی که نمی شناسم، خطوطی را پیدا می کند و هرچیز شفاف می شود. دست زن را می گیرد، به چشمهایش می کشد می گوید، نگاه که می کنم، شما را توی خطوطی می بینم که او به هم می رساند، در من. و یکروز روی شن می نشیند و هرچه سعی می کند، نامش را به خاطر نمی آورد.
که می گفت او را به اندازه ی تمام آنهایی لمس کرده که می شناسد و نامش برای همیشه می ماند، اگر آنقدر شبیه هم نباشند. استفان و این قول، مرا به یاد تو می اندازند، که با خودم گفتم اینبار که می رسم، گوشی را بر می دارم، شماره را می گیرم، و آن سوی خط، صدای خس خس ات را می شنوم؛ که خواهی گفت نوبتِ من بعد از رفتن تو آمد. ولی تو ناکام مانده ای، هرگز سراغت را نخواهم گرفت. و آنجا ادامه خواهی یافت، بی که بدانی، خودت را بشناسی یا آن چیز را.
که می گفت آنجایی که انتظار می ماند، امید تمام می شود؛ و دیگری ی من اینطور. و فکر می کنم که رسم باد این است، که هر بویی را از هرجایی می آورد، می نشانم اینجا، و بر می دارد، و به خاطر نمی آورم، و تمام آنها می شود، که می خواهم اینجا رسم کنم.
قطراتی در من هست، که هرگز به هم نخواهند رسید. و او اینطور خودش را می کشت. تا کسی مثل من، در ادامه ی آن چشمها، دست ببرد و این وصل را ممکن کند. بانویی با خطوط مبهم در کنار مرداب. استفان با ریش ِ بلندش در خواب. می خواهد برود، و خود را به ادامه اش برساند، وقتی کشتی در شن زندانی ست. و تنی که می شناسد نیست. رویش می ایستد و از آنجایی تماشایش می کند که دور می شود. و او را خواهد کشت، همانقدر که در آینه هست. دستش بود که می خواست به همانجایی آلوده شود که خودش را می آلود. و حالا توی چشمهایش تو بودی، که او را می دیدی، که از استفان می گوید، وقتی استفان دیگر نیست، تو را مجبور می کند. با اضطراب دست می کشی روی زمین، و خطوط را لمس می کنی. وقتی جای دیگری هستی. وقتی می گویی درست در یک نقطه ایستاده ایم در دو هجای فاصله. تا دستهایش نجاتش می دهند، نابود شده، در آستانه ی در. استفان به دریا معتادت می کند، به آبهای... استفان نیمه ی مرگ بود، او ادامه اش را می کشید. چیزها را به یاد می آورم، و آشنایی هایی که دورمان کرد.

بوی دیگری می آمد.



بیست و هفتم دی هشتاد و شش




....................................................................................................

                                  Tuesday, January 15, 2008



و گذشتن یعنی دور رفتن
و دور رفتن یعنی بازگشتن.

دائوده جینگ برگردان ع.پاشایی



پراکنده
از فصل اوهام - کتاب سور


از آن درخت که می شناختی، برایم بگو. از خویشاوندی ت با برگ. که از طرح های من بالا رفتی، روزی، و صدایی پایینِ رفتن ات می شکست. آن صدا را به من بده. بازگرد.

برایم بگو، از آنهایی هستی که در تو زیستن، سخت مرگ می خواهد.

و تو بازگشتی. صدای برگ زیرِ آمدن ات از نفس می افتاد. به من گفته اند کلمات به صدا حساس اند، و از آنها، گاهی، صدایی می لرزد، که یعنی کسی بیاید، و این حرفها را به خاطر داشته باشد، و بشنود، و وقتی آن کس من باشم؛ می گویم وقتی با خودت حرف می زنی هم، می ترسم که صدایت شیفته ات کند، که یعنی صدای آمدنِ باد را نمی شنوی و از تو بازگشتن، کارِ من نیست. به من بگو، از هراسِ رنگهایی که از خط خارج می شدند، از آن بالا که می شناختی. رگه هایی توی دست هست که بعد از سالها می شناسی، رگهایی توی پوست که تا کسی، به من می گویی آن کس باشم، من هستم به پوست نیامیخته باشد، خونِ عبور نمی گذرد. هرکجا باشی، دعای ثبت می خوانم، آن چه برای خواندن اش، صدایم می لرزد، یعنی بمانی. آنوقت به تلخی گذشتن روزها می گذرد... گذشتن شبهای دوری و تنها پنجره ای که نظاره ات می کند؛ از آن پنجره، از درختی برایم بگو، که خانه ام بود. گذشتنِ رویا.

دهانم سینه ی بادام می شود، وقتی خطوط برهنه ی تلخ زیرِ لبهام لیز می خورد؛ سینه ی راه. تنها که از من می روی، بالاتر. که در آن مردی با تبر به بازوهام می آویزد، و خونم را بالاتر، می نوشد، که حنجره اش شکوفه می شوم، و بر پهنای صورتت جاری. به جایی پرنده ام که آواز آبی ست. از آن مسجد که زانوهایم را می شناخت، آن روزها.

وقتی تمامِ آب، صدای تنهایی ست. بخار در این اضلاع حیوانی حجم می شود.


بیست و سه دیماه هشتادوشش






....................................................................................................

                                  Sunday, January 6, 2008



او درست می گوید، اگر روی برگرداند... آنجاست.

- بیماری به سوی مرگ، کیرکگور -



هفت آواز در سایه ی شمع
چهار : در تیره های چشم / بادام



بازوی تبر
برهنه و معطر –
بر آواز شقیقه / می ایستد

تا تو از کدام باد آمدی
که شیشه ادامه در سنگ بیاندازد
و خون در حلق


دو.

برف
ادامه ی تابوت –
بر گرسنگی ی زخم / می جوشد
که از ستونِ بازو می روی و مرگ / بالاتر
کمین دلپذیری ست
ملخ آنوقت –
خراش به گونه ی گندم –
آتش از ارابه می ریزد
جوانه از بهشت می شکفد
و برف به صورت ماه می خندد


سه.

این کوچ
از پروازی ست به علامتِِ باد
که یک عمر
در محتوی ی رگ زیسته
این باغ / عریانتر از درخت پیر هر ساله
ستاره و النگو به گردن دارد
/ تا تو به میهمانی ی اعدام بشتابی
گلهای هرزه – بازو را تسخیر کرده اند
تا از هر بالا
تبسمی برچیند


پنج.

زلفی بسته به خاک از دستهای تو آسانترند وقت که اینطور می نوازی
ساده /
افق بر پلکهات خانه می سازد
که این شوق

از جای سکوت
لب به جای حرف / می سوزد
و از پستانِ نباتی ش
شیر تازه ی اضطراب می نوشد
تا بازوی تبر
آوندی باشد
بی تاب از ساقی به طوقِ دیگر
معنای گیاهی ی آغوش


هفت.

بانوی سردِ حیات
در خانه می ماند / وقتی
که هر عقربه
بازویی باشد
/ برهنه و معطر




به ناتالی
دی هشتاد و شش




....................................................................................................

                                  Sunday, November 25, 2007



از نَحَمیا، یادی عظیم باقی ست
همو که باروهای ویران را از برای ما دگربار برافراشت،
و بر آنها دروازه و قفل گذاشت
و خانه های ما را دگربار بساخت.

حکمت بن سیرا/ بر اساس کتاب مقدس اورشلیم
ترجمه پیروز سیار



هفت آواز در سایه ی شمع
سه : خاطرات اورشلیم


یک.
برگهای ساده در رسم باد
بی تابند


دو.
و این چشمهای فاحشه
که افق را به دریچه زنجیر می کنند
من را
که از کلید –
به سوراخ زن تبعید می شوم –
کودکی ست
هرجا

و زیر درخت توت
رگهای پرواز را
پنهان می کند

ای علامت خاک
که از غضروف بنفش تری
و پاهات
بر شاخه ی تنومند این ستون
آویزان
من التهاب را می برم و
در کوچه گم می شوم

این چشمهای فاحشه
آسمان را
به دو نقطه ی کور می بندد


سه.
باران کنار جاده ای که به طاق می رسد
خطای راه شد
آنوقت گفتی
دوباره توی چاه من، تف که می کنی
یک جرعه ی محال می دمد
و با خون
و بالا می آید
و رنگ صورت توست

من خال را از پهلوت به خواب خواندم
که قایق رفتنم را
پر کند از ماهی- طلا
و عمر آتش بشود در شیشه ی مار

در گوشه ای از این آواز
رگ تازه ای بگیر
که آن راه پر از لعاب شد

و خاطرات برجسته
از حلقومت بیرون ریخت
که گفتی آن چیزها که در فاصله ی تو
مانده اند
و مال خیلی قبل –
که حالا این همه، جا
این همه، تو
و گفتی، تو ناخنهایت را
و گفتی، به پوستِ دیگری
و گفتی، دخیل بسته ای


چهار.
زایر صدای پاهایت را می شناسد
کنار چاه می نشیند
و ماه را مشت می کند
بیابان از کدامطرف می آیدو
زایر را پرت می کند
با طناب
به خواب عزیز

تو هم عزیز بوده ای
که هفت گاو در طالع داری
و گفتی، تو آن هفت تای دیگری


پنج.
چگونه نفس نکشیدی
باران حیاط را
کوچ برگهای پخته کرده بود
و روی نردبانی که تا آسمان چوبی بالا می رفت
زوایایت را پهن کردی
که حوض
ساعت بزرگی شد،
تا تو را کنار جهان بخواباند
و از آن همه دویدن
و از آن همه گوشت
و از آن همه تاول
چگونه شاخه های موازی
در کوچه های شسته
پاییز می درخشید
تو را به ضیافت استخوانها و
یک دیوار مهمان کردند
فریادهای زنی در لوله ی بخاری
و قهوه ای ی سوخته، که از گچ بیرون می ریخت
این شقیقه ی هرز
پریدن
و با کلاغ زیستن
که نفرت بود
از آغاز شهر
کودکی ست
هرجا
و روی بام
که دستهای خورشید
خنجری ست




به ناتالی
آبان و آذر هشتادوشش




....................................................................................................